مشتری نداشت

بلند شدیم رفتیم تهِ یک بازارچه ی تنگ و تاریک، بلکه عتیقه جاتی چیزی پیدا کنیم بخریم بیاوریم بچینیم دور تا دورمان که خاص تر جلوه کنیم . مثلا یک گلدان بی صاحب که شمعدانی هاش دست کمی از لوبیای جک نداشته باشد و برود و برود و ببرتمان تا خود خدا، مثلا دیگچه ای که همین که با کفگیر بزنی بهش سفره مان پر شود از مزه ی شکلات هایی که برای هم می خریدیم، یا دستبندی نامرئی به طول میلیون ها کیلومتر که به هم وصلمان کند تا هر کجا و به هر فاصله ای، عینک دودی ای که بدی ها را ندیده بگیرد، و هر چیز عجیب و غریبِ خوب دیگری؛ مغازه ی تهِ بازارچه را بسته بودند، بسته که چه عرض کنم، گِل گرفته بودند درش را! پرسیدیم: چرا؟ شنیدیم: مشتری نداشت.

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست سخن از روز است و پنجره های باز و هوای تازه و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند و تولد و تکامل و غرور فروغ

امیر مقیمی

من هم مثل آقا یا خانم "ا." هاج و واج مانده ام که این ایده ها رو از کجا می آورید؟

تخته سیا

جالب بود منتظر کارای جدید میمونم مثل یه مشتری به دکان ما هم سری بزن

الهه

انگار حباب را تماشا کردیم یا رقص سراب را تماشا کردیم در پرده نه طرحی و نه تصویری بود تنها خود قاب را تماشا کردیم چشم به راهت هستم[گل]

این روزها

چه خوب که اینجا هیچ خبری از حرفای سیاسی نیست تو شلوغیهای این روزها دلمان تنها هوس نوشته های شما را می کند

شبح

*** یک یا حسین تا میر حسین*** شهر را یکپارچه سبزپوش کنیم و با بهارمان پایانی براین زمستان ناجوانمرد باشیم که سخت سوزان است دست در دست هم به مهر ، هموطن این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود... همراه شو عزیز

محیا

درست مثل حرفهای پاک ، آرزوهای از ته دل ، عشق های ناب که این روزها خرید و فروش نمی شود ..