رقصی چنان میانه ی میدان...

کسی عاشق خودش می شود
با خودش عشق بازی می کند
خودش را باردار می کند
خودش را به دنیا می آورد
خودش را بزرگ می کند
عاشق خودش می شود
خودش خودش را ترک می کند
خودش از خودش دچار شکست عاشقانه می شود
خودش به خودش باز می گردد
و دست آخر خودش خودش را می کشد!.... و بلافاصله چرخه آغاز می شود! پیش سرنوشت...Predestinaition...کابوسی ست که حقیقت دارد. و این دایره مثل ماری که خودش دُم خودش را می خورد ادامه می یابد تا ابد...
همه چیز، همه ی اتفاقات، همه ی آدم ها، همه دنیا، فقط در درونِ توست...
و هیچ کاری جز این هم نمی توانی بکنی!
...

همه چیز دستِ خودمان است اما چون همیشه با اینکه آینده را بارها دیده ایم اما فراموشش کرده ایم هیچ معیاری برای تشخیص درست یا غلط برای هیچ یک از تصمیمات و انتخاباتِ خود نداریم، ما با اختیار کامل و آزادانه ی خود درست همان چیزی را انتخاب می کنیم که همیشه کرده ایم! دایره تکرار می شود اما به عقب بازنمی گردد!... و حالا در این دایره اگر بزند و اشتباهی هم بکنی(که البته دست خودت هم نیست)، کابوسِ مثلثِ افسانه ی "سیزیف Σίσυφος" هم به کابوس ِ دایره ی تقدیر اضافه می شود...! یک بار که اشتباه کنی طبیعت بشری به دنبالت می افتد و تا ابدیت تکرار می شود... تکرار ابدیِ این مثلث در این دایره کابوس است!... زندگی کابوسی ست که پریدن از آن ممکن نیست! کار از کار گذشته است!، عاشق شوید و دیوانگی کنید!... حالا شرع و عرف و عقل و خانواده و حرفِ مردم و هزار کوفت و زهرمار دیگر هم دور این میدان چهارچوبی کشیده اند، دور این چهارضلعی هی راه نروید تا فرسوده شوید، هرچند که فرسودگی یا خوشبختی شما هیچ یک هیچ فرقی به حال دنیا ندارد، اما به خاطر خودتان، به خاطر آنکه نفهمیم بر ما چه می گذرد، رقصی چنان میانه ی میدان کنید...!

/ 0 نظر / 42 بازدید