ماهی وَش

به شمعِ نذریِ شبِ چهارمِ خاموش شده از تا ته سوختن، و به لیوان عرقِ بهارنارنج، و به ساعتِ سه نیمه شب که به احترامِ خیالِ اینکه تو حتما خوابی برایم مقدس است، و به همین علاقه ای که به بستنِ جملاتِ خیلی طولانی دارم قسم، و قسم به موسیقی های نیمه شبانه، ما قرار است روزی از این خوابِ کوتاهِ هفتاد هشتاد ساله بپریم...! به همین سادگی و بیهودگی... که روزی که من از این خواب بپرم از خوابی عاشقانه پریده ام خیس از عرق، و تو از خوابی که حتی به یادش نمی آوری! (مردها معمولا خواب هایشان را به خاطر نمی آورند!)... این جهان با همه دغدغه هایش یکجا خوابی کوتاه است، اینکه "درد" اینهمه اینجا واقعی جلوه می کند و اینکه چند ساعت خواب همپای چند دهه عمر می گذرد اینجا، منصفانه نیست اما هی... بگذریم...، بیا و تا خوابیم از خواب من نرو!... بیدار که شوم شاید نباشی؛ بیدار که شوی نیستم؛ پس بیا و تا خوابیم از خواب من نرو! ادبیات و هنر و موسیقی و دوستِ جدیدم: مکعب روبیک، ضِماد و پماد و مرهم اند، مرهم بر گذرانِ این خوابی که زندگی نامش نهاده ایم!... و آنکه دارد خوابی خوش می بیند احتمالا بی ضماد و با کفایت به صدای هم او که دوستش دارد می تواند تا جا دارد خوابِ خوش اش را ببیند و ببیند و خوش به حالش و نوش جانش و ما را چه؟؟!... ولی آنکه خوابی خوش نمی بیند، آنکه هی چنگ به دامانِ ماهی وَشِ تو می زند و نه تو می مانی و نه صبح می شود، مرهمی چیزی باید بیابد؛ نه!؟... تو که هستی نوشتنم نمی آید و راستش را بخواهی دلم هم برایش تنگ نمی شود! تو که نیستی من می نویسم و دیگران مکررا دیده شده است که برمیدارند و زیرش می نویسند "سیمین بهبهانی!" و بارها آنها را زیر پست های همان دخترهایی دیده ام که تو... لا اله الی الله... بگذریم... بگذریم... بگذریم... هی بگذریم... از همه چیز بگذریم... همیشه بیخیال گویان از همه چیز بگذریم... ولی حالا که من بلاکم و نوشته های تکه پاره شده و نام و نشان باخته ام را بدون آنکه اصلا بشناسیشان زیر عکس های رنگی رنگی دیگران انگشت شصتت را دو متر و نیم برایشان هوا میکنی، لعنت به اینستاگرام و تلگرام و هرچه تجارت و اخبار زرد و سبز و بنفش و گلبهی و هر چه شعر و هر چه رابطه که آنجاست و دوباره لا اله الی الفلان و بهمان و باز بیخیال...! فقط کاش بپرم از این خواب کوتاهِ طولانی... فقط کاش بیایی و تا خوابیم، با من بخوابی...

.

.

.

پ.ن1: می خواهید اگر زیرش بنوبسید سیمین بهبهانی لااقل مثل جگر زلیجا شرحه شرحه اش نکنید که صرفا توی سایز مربع های اینستاگرامی تان جا شود!! من اینها را با همین جمله های بندی های طولانیِ خودم ترجیح می دهم! ارادتنمد و با تشکر!

پ.ن2: البته این یکی را نمی دزدید، می دانم! فقط آن متن های آبکی ای را که به وقتِ جوان تر بودنم راجع به روابط دخترانه نوشته ام را ظاهرا هنوز دوست تر دارید برای برداشتن و از ریخت و شکل انداختن و مثل ویروس پخش کردن...، آنهم به نامِ عزیزِ بزرگی که من از روحش شرمنده ام و امیدوارم از من نادیده بگیرد!

پ.ن3: من نویسنده نیستم و بارها گفته ام که از اکثر نوشته های خودم ناراضی ام، اما گوشی هایتان را روزی نیم ساعت اگر بگذارید زمین و کتاب بخوانید شاید جنس فکر و قلمِ نویسنده ها را (در هر حوزه ای که دوست دارید) آنقدری بشناسید که قدرتِ تشخیصِ ناسِره را داشته باشید! و 1: همه برای کتاب خواندن وقت دارند! 2: کتاب در مقایسه با تقریبا همه چیز، گران محسوب نمی شود! مجددا با تشکر!

/ 0 نظر / 150 بازدید