کوچه ی بعد از خداحافظ

دست از دلیل و چرا و فلسفه می شویم و زل می زنم به جهل رابطه ، کوچه سر می رسد ، من دلم می لرزد ، تو پایت ، تو آمده بودی که بروی اصلا ، بیخودی لبخند می زنی ، بگویی نگویی از کوچه ی بعد از خداحافظ می ترسی ، من نگاهم می ترسد از سر خوردن توی چشم هات ، می ترسد تب کند هذیان ببیند شب ها ، دو سه قدم بیشتر برمی دارم و برمی داری ، به هر سمتی الا به سوی هم ، کوچه ی بعد از خداحافظ ، حسابی سوت است و حسابی کور ، غمگنانه تر از چیزی که تصور می کردم !

/ 3 نظر / 5 بازدید
الهه

آخرین باری که دیدمش ، مثل همیشه نگاه و لبخند و یک سئوال تکراری حالت چطوره ؟ من در جواب با یک لبخنده احمقانه : خوبم ، خوبه خوب اما با گفتن هر کلمه شکستم ...

یه روزی. یه جایی. یه کسی

تو قدم برمیداری به خلاف سوی من و من متحیرم چرا خود نیز همین را میکنم !‌ و کوچه خداحافظی دیداری به قیامت میطلبد!‌

جلالی

سلام عزیز خوبی امیدوارم که هر روز شادتر از دیروز باشی مطالب وبلاگت زیباس .... دوست داشتی سري هم به وبلاگ من بزن راستي اگه دوست داشتی منو هم لینک کن به نام هم گریه_ جلالي این دوبیت هم تقدیم شما انگار همین دیروز بود خاطره قدیمی کنار هم نشستن هم بستر صمیمی انگار همین دیروز بود رویای قد کشیدن به فصل سبز بودن بزرگ شدن رسیدن اما حالا چه تلخه اندوه این حقیقت دیگه نمیشه برگشت به اون شب غنیمت [گل][گل] [بدرود]