تعادل دنیا به هم خورده است

من اگر پسر بودم و به کسی درست به وسعتِ احساس خودم بر می خوردم حنما دست خودم را می گرفتم و متن بهار را با هم قدم می زدیم و برایش می خواندم: "ببین می خنده نیلوفر روی بام و در و ایوون..." و لااقل یک دختر در این جهان از هیچ چیز نمی ترسید!... زن ها می ترسند، زن ها همیشه از همه چیز می ترسند، از تنهایی، از دیروز، از امروز، از آینده، از نادیده گرفته شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست نداشته شدن،... و شما برای گرفتن این ترس ها نه نیازی به پول دارید، نه باشگاه زیبایی اندام، نه موقعیت و نه قدرت، شما فقط باید حریم بین بازوهایتان راست بگوید!، شما فقط باید دوست داشتن و ماندن را بلد باشید! اشتباه کردم پسر نشدم، لااقل یکی از دخترهای دنیا باید از هیچ چیز نمی ترسید!... وقتی شما شروع کردید به گرفتن احساس امنیت، زن ها آن قدر عوض شدند که گویی تکاملِ طبیعت گونه ای را به گونه ی دیگر رساند!... آن قدر عوض شدند که امنیت و آینده را در پولِ شما دیدند، آن قدر عوض شدند که ترس از دوست داشته نشدن را در جراحی پلاستیگ دیدند، و ترس از تنها نشدن را در بچه دار شدن، و و و... عشق ورزیدن و عاشق کردن هنر مردانه ای ست؛ وقتی زن ها شروع می کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن، تعادل دنیا به هم می خورد!

/ 0 نظر / 107 بازدید