اتاق بی در

گیر افتاده ام ، توی کابوس های کودکی ام ، زنک عجوزه دوباره سر و کارش با من افتاده ، نشسته ته همان اتاق بزرگ و خالی و خاکستری ، من راه به جایی نمی برم ، این اتاق در ندارد ، تو راه به جایی نمی بری ، این خریت حد ندارد ! تو مرا از بزرگداشت پرجلال و پر بغض بزرگ شدن ، انداختی ترکت ، تاختی ، یا نجاتم دادی به اصطلاح ، به کودکی ام رفتیم ، زیاده رفتیم ، آنقدر که حتم کردم اگر دستم را رها کنی پیدا نمی شوم ! تو همیشه هر کی که باشی ، هر کجای تاریخ که زنده باشی ، دست خودت هم نیست ، درست همین جای ماجرا حواست پرت می شود ، به هر اتفاق پیش پا افتاده ای که پیش پایت بیفتد ؛ بعد فراموش می شوم ، ساده ، به مرور ، به سادگی فراموش شدن سیب زمینی های در حال سوختن توی تابه ، وقتی فقط یک تلفن زنگ خورده و کسی هم کار مهمی با کسی نداشته ! تو حواس پرتت ، پرتت کرده توی پیچ پیچ پر انحنای جزئیات کم اهمیتی که به کذب شکل کوه به خود گرفته اند ! شانه خالی می کنی از این کوه کاذب ، به واهمه می سپاری ام ،زنک عجوزهبه کودکی ام راه می یابد ، من از این پل پودر شده چطور به بزرگی ام راه بیابم ؟! من از این اتاق بی در ، به خدا می ترسم !

/ 2 نظر / 4 بازدید
آزاده

بزرگ شدن شکستن پیله ای را می طلبد که سال ها به دور خود پیچیده ایم و شاید هرگز از آن به در نیاییم! خوب یادم هست روزی را که حس کردم دارم می شکنم،‌اما باید دوام می آوردم، باید آنقدر می جنگیدم تا پیروزی را به چشم میدیدم،‌ خوب یادم هست در میان هق هق گریه ام... مادرم در آغوش کشید مرا و گفت: داری بزرگ می شوی! و من چقدر از این بزرگ شدنی که بهایش اینچنین سنگین بود بیم داشتم... اما،پا را که از دنیای کودکی فراتر گذاشتی،‌دیگر نمی توانی کودک باقی بمانی،‌یا باید بزرگ شوی و یا در جهلی ابدی،‌در شکستی ابدی باقی بمانی... "حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند"