صندلی ِ توی قلبم

نشانده ام ات کنج دلم جوری که حق دیدن هیچ خوابی را نداشته باشم مگر آن که تو یک گوشه اش را گرفته باشی، نشانده ام ات کنج دلم جوری که هر غلطی کردی ببخشمت بی دلیل، نشانده ام ات کنج دلم روی یکی از این صندلی چوبی هایی که قیژ قیژ تاب می خورند و لالایی آرامش را تکمیل می کنند؛ صندلی ات را مفت مفت رها می کنی و می روی اما این لعنتی هی خالی خالی تاب می خورد و هی دل خالی ام را آشوب می کند، اگر خیال کرده ای کس دیگری را می نشانم رویش کور خوانده ای، کور! خیال خودت را می نشانم رویش فعلا، دل خوشی بدی نیست. تو اما خودم با همین چشم های خودم دیده ام که توی قلبت هفت دست مبلمان کامل چیده ای و با این همه یک عده هم سر پا مانده اند! 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ا.

سلام مثل همیشه نشانی از نبوغ داشت...محشر بود تنها کاری که بلدم بخشیدنه خدا رو می بخشم که این دنیای کج و معوج آفریده پدر و مادرم می بخشم که گذاشتن من عاشق بشم اون رو هم می بخشم که منو راحت گذاشت و رفت با یکی دیگه اما...خودم چی؟نه خودمو اصلا نمی بخشم که هنوز عاشقشم من لعنتی....این عزراییلم که ما رو گذاشته ته صف...هرچی هم داد و قال می کنیم انگار نه انگار سربلند و آزاد مانید[گل]

آتریس

دمت گرم خیلی توپ بود !

مزاحم

آدمهای عزیز تا همیشه عزیز می مانند و دوست داشتنی برایت ، حتی اگر به همان اندازه دور باشند و دست نایافتنی

الهه

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود...!

فشندستان

سلام جريان صندلي لالايي و مبلمان زيبا بود! و بديع! كلا از قلم شما لذت ميبرم ولي انديشه هاي پشت قلم نه! البته شايد تيپ نوشتن شما باشه و نه انديشه هاتون! در هر صورت مرسي!

الهه

انگشتان من می بارد و نام تو می روید منتظر بهانه ای بودم تا حضورت را فرا بخوانم پس بیا تا این بهانه، دلتنگی شبانه نشود منتظرت هستم[گل]

حجازی

شنیده بودم وقتی نا امیدی به اوج می رسه قلم شروع به نوشتن می کنه . حالا فهمیدم بی کاری آخر نا امیدیه

طاعون زدگی

پیش تر ها خیال می کردم توی قلبها از این تابهایی است توی خانه های ویلایی است و آرام آرام تاب می خورد . اما پذیرایی قلب بعضی ها عجیب جا دار است

رضا

نمی دونم چطوریه ولی بعضی اوقات از بعضی نوشته ها خیلی حال می میکنم