جشن دیوانگی

شمع روشن می کنم دیوانگی ام را جشن می گیرم ، خاطرت را دعوت نمی کنم که خیال کنم فراموش کردنت شدنی ست ، خاطرت هم مثل خودت پررو ست ، سر زده از راه می رسد که تنهاترم کند ، خاطرت ایستاده اینجا زل زده به کبریت کشیدن من ، خاطرت عاشق شمع روشن کردن من است توی تاریکی ، که شعله اش یکباره بلغزد روی صورتم، خاطرت ایستاده اینجا و عاشق زیر لب زمزمه کردن من با این ترانه است ، که با نگاه وسوسه برانگیزش حرکت وسوسه برانگیز لب هام را تعقیب کند . دست کم دو سه ساعتی زود است برای خوابیدن و راحت شدن از شر امروز ، تمام روز را فیلم دیدم ، یکی از یکی بدتر ، یادم نمی آید چند تا ، همین که ساعت مثلا از روی ٣ بپرد روی ۵ برایم کافی بود، تمام روز را سعی کردم منتظر هیچ کس نباشم ، آخرش هم کارم به اینجا کشید ، که دیوانگی ام را جشن گرفته ام و برای خاطرت ترانه زمزمه می کنم زیر لب .

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حنا

شمع روشن میکنم... و امشب با تو وداع خواهم کرد برفراز تمام تمامی ات... آری شمع روشن خواهم کرد شمع...

حنا

ممنون که آمد و ممنون از دوستی که ما را آشنا کرد و دیگر... عکس‌هایت مانا باد...[چشمک]

مسعود

...

مسعود

بیا درباره گلدون نظر بده . به عکس چیکار داری . این عکس رو گذاشتم تا این دختر جغله ها گمراه بشن . آخه می خوام فقط به خاطر نوشته هام بیان نه برای اینکه یه مرد خوش تیپم. حالا زود بیا نظر بده که قبلی رو پاک کردم [گل]

نعیم

سلام . این شد . هم نماد بالای سرت زیبا شده و معنی دار. هم متن هت . ای فمینیست !! دست مریزاد لذت بردیم !

میری

سلام [دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست] برای منی که کلامم جا ماند چاره دیگری نبود[دست] پیروز باشید[گل]

ununoctium

شما امر کنید ما مثنوی مولوی در می کنیم! ----------------خاطرش[ناراحت]منم با یه خاطر شب و روز درگیرم ولی بلاگمو می خونه.جای دیگه ای ندارم که ازش بنویسم

من یک نفر

دیشب می تونست یه جشن باشه، اما ...

الهه.جوجو

شب,چشم های بسته ی ماست,آن گاه که به چراغانی درون خود می نگریم[گل][دست]