شب نسبتا خاص

تو این شب نسبتا خاص نمی تونم جمله های قشنگ ببندم ، اگه می تونستم هم خودم نمی خواستم ! مهم نیست که این تاریخچه مال زرتشتی های دیروزه یا مال اروپایی های امروز ، مهم اینه که جوونارو مجبور می کنه که یه روز تو ذهنشون دور و بری هاشونو بالا پایین کنن و ببینن کی قدر گل و هدیه ست کی قدر زنگ زدن کی قدر یه اس ام اس ! لپ کلام هیچ کس آدم حسابم نکرد ، نمی دونید چه حس خوبیه این نبودنه ، یه وقتایی بهت ثابت میشه که با اینکه خودت داری خودتو هر روز تو آینه می بینی و این خود واقعی تی که هر روز صبح داری بیدار میشی اما اساسا وجود خارجی ای نداری و یه جورایی خودت توهم خودتی ! 

 

پ.ن: برای اینکه بگیم هستیم میریم ! دیوونه ایم دیگه !

/ 4 نظر / 4 بازدید
نم نمک

منم نمی‌تونم جمله‌های زیبا ببندم ... می‌خوام اما نمی‌تونم!!! همین!

بی تاب

وای! من حتی خودم هم خودمو آدم حساب نمی کنم! اینم یه شیرینیه عیجیبی داره! راستی سلام!

الهه.جوجو

ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم. [دست]

سارا

تا آدم حساب شدن از نظر اونا چی باشه.منم همینطور.[گل][قلب]