لهستان بعد از آلمان...

هر بار که دست از تلاش و حرف و امید و انتظار و دست و پا زدن میکشم، دلم شبیه خرابه های لهستانِ بعد از آلمان میشود... و دلم چه باز شبیهِ خرابه هایی ست که کسی حتی برای عزاداری در آنها زنده نیست؛ مگر شاید گوشه کناری پای دیواری ریخته، چند نفر خسته، چند نفر مات برده، یا یکی که صدایش به جایی نرسیده، زورش به چیزی نچربیده... دلم شبیه خرابه های ساکتی است از این دست! و راستی من از این دست نداده بودم که از این دست گرفته باشم حالا! عجبا!... همیشه از لحظه ای که میروی بهتر از هر کسی و خیلی خوب میدانم که نباید بجنگم! اما به غریزه نمی شود خرده گرفت، غریزه ی جنگیدن با رفتنت در من به مثابه غریزه ی زنده ماندن است! باید شنا ندانی و سرت زیر آب باشد تا بفهمی دانستنِ این نکته ی علمی که "دست و پا زدن بدتر است و دست و پا نزنی بهتر است"، در عین درست بودن چقدر مزخرف و در آن دم محال و نشدنی ست!... کاش پیانویی لااقل گوشه ی خرابه ای سالم مانده بود... کاش زندگی شبیه فیلمها بود... پیانیست را ندیده ای تو هنوز!؟؟

/ 0 نظر / 495 بازدید