تو مادرزاد کوری، من مادرزاد خر

روح بزرگی می خواهد دیدنِ دلی که بی دلیل تا مرز عشق می تپد... روح مردانه می خواهد و سینه ای محکم، دیدنِ دلِ بی دلیلی که... بگذریم... نمی بینی!

چسناله هایی که گوش آسمان را کر کرده، دلشکسته هایی که به حمدالله همه از دم با من همدرد اند، هیچکدام مرا شبیهِ هیچکس نمی کند. من دوستت نداشتم، من عاشقت نبودم، من "دل" داده بودم!! و تو مادرزاد کوری، در اثر حادثه اگر کور شده بودی شاید خدای خلفی یک روز از دنده ی راست بیدار میشد و شفایت می داد؛ تو اما مادرزاد کوری؛ و من مادرزاد خر!... برای خر بودن به گوش دراز نیاز نیست، همین که با وجودِ تمام خداحافظ ها، هنوز دل توی دلت نباشد و چهارچشمی چشم به چهار طرفِ بهار دوخته باشی که شاید شوری... که شاید شروعی...، همین یعنی خر های جهان باید یکجا جمع شوند و برایت کمر خم کنند و سوت بزنند و حلقه ی گلایلِ قهرمانی بر گردنت بیاویزند!

/ 0 نظر / 37 بازدید