اوپتیموس

نشسته بودی لبه ی سیاره ای دور که می تواند اوپتیموس نام داشته باشد یا حالا هر چی ، سیاره های کشف نشده هر اسمی می توانند داشته باشند ؛ و مثل شیطان ترین پسربچه ی سیاره تان ، پاهایت را توی هوا تکان تکان می دادی و بستنی لیس می زدی ، که خدا زد به شانه ات و گفت: پایه ای پرتت کنم توی زمین تا از این بیکاری دربیایی و آنقدر کار و مشکل و بدبختی و عشق بی سر و ته و آدم های زبان نفهم و مذهب های من درآوردی و درگیری دور و برت باشد که وقت نکنی همینجوری بنشینی بستنی بلیسی و ستاره های زبان بسته را با تاب بازی پاهات زابراه کنی ؟ تو که سربه هوا تر و خوشبخت تر از این حرف ها بودی برگشتی و گفتی: چیزی گفتی ؟!! خدا گفت: گفتم می خواهی فلسفه ی دوباره آفریده شدنت روی زمین دختری باشد با موهای قهوه ای روشن و ذهنی آشفته و پخش و پلا ؟! گفتی: به امتحانش می ارزد ! خودت خواستی ! حالا خودت را بکشی هم هیچ نردبامی به اوپتیموس نمی رسد ! 

/ 5 نظر / 4 بازدید
فرزاد

سلام خدا به ما بیکاران صبر و حوصله و قلم و کاغذ فراوان و دستهای ژرتوان و کیبورد نرم عطا فرماید ..ان شا ا...

سرگیجه ها

سلام خوب است که یادت مانده از کجا آمده ای من حتی نامش را هم بلد نیستم همین!

آناهيتا

می رسد صبر داشته باش دختر مو قهوه ای

رضا

. راست گفتی : نمیرسد ..!! . . دل به زبان نمیرسد لب به فغان نمیرسد کس به نشان نمیرسد تــــــــــــیر خــــــطاست زنــــدگـی!! .

محیا

دیگر نه وقت داری بنشینی و بستنی لیس بزنی ، نه تاب بازی کنی و نه حتی فکر کنی . دیگر اینقدر غرق شده ای که خدا را یادت رفته ، نیست که به شانه ات بزند و بگوید : می خواهی پسر بچه ای شیطان باشی در سیاره ای به نام اوپتیموس؟؟؟؟