اشتباهات حضرت اجل

عصبانی ام ، می توانم های های گریه کنم ، می توانم از امید قطع امید کنم ! مرگ می بارد از انگشتان حضرت اجل ، اما همیشه با آن چشم ها و دوچرخه ی میلیارد ساله اش راه رسیدن به مرا گم می کند و می رود اشتباهی از روی یکی دیگر ــ که اتفاقا اصلا هم شبیه من نیست ــ رد می شود ! تازگی ها که می نویسم از فرط بیکاری هر از گاهی ، پی برده ام به تهی بودنم از هر فکری ! اسطوره ای بوده ام برای خودم عمری ، و خیال می کرده ام متفکر وحده ی عالمم ! خیالم را پس می گیرم می گذارمش لب کوزه ، و راه می افتم تا شاید از ابتدا مبتلا به آگاهی شوم ، نسکافه بریزم ، اشتباهات حضرت اجل را نشانه تلقی کنم ، آدم شوم ، چشم های خدا قرض بگیرم ، دنیا را از اول ببینم !

/ 3 نظر / 10 بازدید
مينا

قلم بسيار زيبائی داری

صادق

بدجنسی دیگه ! بدجنسی ! یه وقتی مینویسی که من نباشم که اول شم !

مصطفی

بيشتر بهت سر می زنم... تو چی؟ اسمت چی بود؟ هديه٬ مهديه٬ هدا٬..