ما فریدا کالو نیستیم

این عدالت نیست، اینکه ما دردِ چیزی را تا مغز استخوان حس می کنیم که وجود ندارد، دردِ عشقی که تا مرز خفگی پیش می بَرد اما نمی کُشد، آن هم در حالی که داستان اصلا از این قرار نیست! داستان از این قرار است که ما در جبری به سر می بریم که اراده ای در تغییر هیچ چیزش نداریم! آنکه پای رفتن دارد می رود! آنکه پای رفتن دارد هیچوقت نمی گوید: "با هم درستش می کنیم!" آنکه پای رفتن دارد واژه ی "با هم" در دایره ی لغاتش نیست! آنکه پای رفتن دارد به سادگی؛ کافی ست بادی بوزد تا برود... حالا هی نامه بنویس، هی حرف بزن، هی دعا کن، هی دخیل ببند به امامزاده ی پرتی که هر روز در آن فیلمبرداری دارید، هیچ نمی شود... کسی به دلش نمی افتد که چیزی را جا گذاشته است! کسی حالی اش نمی شود که "گفتم یه چیزی از تو جا مونده/ باید به سمتِ خونه برگردم!/"... کسان زندگی شان را می کنند، کسان دور شما را خط می کشند و می روند، نه از آن خط های گچی که پسرک در فیلم آقای هیچکس کشیده بود و آرزو می کرد دختر روزی در مرکز آن دایره خواهد ایستاد! نه؛ از آن خط های سفید نه... از آن خط های قرمز کلفت دورتان می کشند و می روند با هر تازه رسیده ای که هیچ شباهتی به شما ندارد، و در آغوشش می آرامند و نوازشی که شما هرگز از هیچ دستِ دیگری نتوانید خواهید پذیرفت را به دیگری هدیه می کنند مفت و مسلم... مشکل از آن ها نیست، مشمل از دنیاست، مشکل از این جهان سه بعدی ای ست که در آن بال بال می زنیم و ناتوانیم! ما فریدا کالو نیستیم؛ ما نمی توانیم از مردی که عاشق نیست، عاشق بسازیم! ما توان و قدرت و صبر و اعتماد به نفس فریدا کالو را نداریم، ما گل های بزرگ بر سرمان نمی زنیم، ما قرار نیست در تاریخ بمانیم، ما فقط قرار است چهل پنجاه سل دیگر حسرتِ عشقی را بکشیم که در دامن دیگران خواب است! ما فریدا کالو نیستیم، ما می شکنیم... ما نه؛ من! من می شکنم، من فرو می ریزم... "بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است/ مثل شهری که به روی گسلِ زلزله هاست!/" من به تار موی سفیدت که همیشه دوستش داشتم قسم خورده ام دوستت بدارم تا همیشه... بر می شود که بگردی!؟ من گیر کرده ام، در خواب هایی که در آنها هنوز هوایم را داری، من گیر کرده ام در خاطره ی لبخندهای عزیزت که خودم کشفشان کردم، من گیر کرده ام در تو... در اینکه "به خودم آمدم انگار تویی در من بود/ این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود!/"... می بینی چه ظرفیتی به آدم می دهد عشق؟ کسی چه می دانست بشود تا این حد شکست و دوباره بلند شد و دوباره خواست!؟ کسی چه می دانست دوستم نداری!؟ کسی چه می دانست قرار است نقش مردِ افسانه ها را من بازی کنم و تو با آن سبیل های کلفتت نقش لیلی را!؟؟ راستی می دانستی سر کار بغضم می گیرد؟ همین دیروز سه ساعت در پس کوچه های سربالایی و سر پایینی و باریک روستا رفتم و رفتم... نمی توانستم تو را و زنی را در محیطی مشابه تصور کنم، اینکه نکند با آن اخم جذابت از دو متر این طرف تر به دو متر آن طرف اس ام اس بدهی و لبخند بنشانی بر لب هایی که لب های من نیست! آن محیط، آن فرمت، آن موقعیت داشت خفه ام می کرد... تمام گروه عین آنها که با فانوس در جنگل ها به دنبال گلنار می گشتند دنبال من می گشتند و آنتن ندارد خوشبختانه آن خراب شده!... دلتنگی های مرا باد اگر با خود به کوچه تان می آورد، خودت و تمام همسایه هایت و آپارتمان ها و درخت ها و شمشادها را طوفان با خود میبُرد!... دلتنگی های من از حدِ طاقت گذشته اند... بر می شود که بگردی؟

.

.

.

پ.ن ها:

بیت اول: ترانه ای از آلبوم پلاستیکا
بیت دوم: فاضل نظری
بیت سوم: علیرضا آذر

 

/ 1 نظر / 123 بازدید