کامیونی را پشتِ سرم هِلِک و هِلِک با نخ می کشم...

متنفرم از شب هایی که خوابم نمی برد که نمی برد و به خودم می پیچم و صد و هفتاد بار یک آهنگ تکراری را هی گوش می کنم و کسی هم این وسط هست که انگار نیست، کسی که هروقت دلش بخواهد هست و هروقت دلش نخواهد نیست، و عمیق ترین شناختش از من این است که "من هم مثل همه ی زن ها هستم، حالا شاید با درجه های کمتر"، و دیگر همین و هیچ!... و دیگر اینکه "من گاهی چقدر تلخم" آنقدرها هم مهم نیست؛ اینکه گاهی چنان تلخم که روزهای متمادی بُغضی را به دنبال خودم هِلِک و هِلِک می کشم به سانِ پسر بچه ای که کامیون پلاستیکی زرد و قرمز و کوچکش را با نخ به دنبالش...! و تمام آن روزها را به روی خودم نمی آورم و می گویم: "عزیزم مرسی، تو چطوری؟ خسته نباشی، صبح به خیر، شب به خیر، دیگه چه خبر؟"، و می ترسم از آنکه لب بگشایم به بیرون ریختنِ قلب چهل پاره ام... از آنکه بگویم و بگویم و سکوت کنی و سکوت کنی و بعد در مرزی از ثانیه، (اینکه می گویم در مرزی از ثانیه یعنی واقعا در مرزی از ثانیه)، همه چیز به سمتِ آن بچرخد که اصلا تو خودت حالت بدتر است و اصلا من همیشه تلخ و بی حوصله ام و اصلا همه چیز تقصیر من است و اصلا چرا نمی گذارم بروم؟!!!... ای وای که چقدر بد است که نمی دانی در آن بغضِ پُرنیاز به حتی یک کلمه ی قشنگ، باید کمی، سر سوزنی، ذره ای، اشاره ای، بیشتر دوستم داشته باشی... تو باید بدانی من به سادگی با کلمه ای، لبخندی، نوازشی، توجهی، سورپرایز کوچکی، جهانم زیر و رو می شود و بی خیالِ آن کامیونِ سمج و پر از بغض می شوم!... تو باید بدانی من وقتی روزهای متمادی هیچ چیز جز سلام و علیک های روزانه نمی گویم یعنی بدم، یعنی خیلی بدم، یعنی دارم خفه می شوم! یعنی می ترسم، از همه چیز، از آنکه به زبان بیایم و تو کاری نکنی، از آنکه به زبان بیایم و حرفی نزنی، از آنکه نشناسی ام،... از آنکه دستِ آخر سر بروم و حرفی بزنم، و تو عروسکم را بگیری، سرش را یک طرف، حدقه ی چشمش را یک طرف، دستش را از کتف یک طرف، خنده هایش را یک طرف، و پیراهنش را یک طرف پرت کنی... و گوشی را قطع کنی...

/ 0 نظر / 74 بازدید