حسی بین لعنت و لبخند

دل دل می کنیم برای اینکه بگوییم: آخ که نمی دانی چقدر دوستت دارم ! و هنوز نمی دانیم بالاخره باید به هم سلام کنیم یا نکنیم ! هزار سال دیگر هم بگذرد ، نه ، میلیاردها سال دیگر هم بگذرد ، من همیشه اشتباه می کنم ! بعد می گوییم: همه ی دار و ندار من ما تو ، دست های تو مال من ! و دلمان می لرزد ! روی پیشانی دنیا انگار نوشته اند من اگر اشتباه نکنم غمباد می گیرد ! بعد بحث ، بحث مالکیت است و برای هم تعیین تکلیف می کنیم ! هزار سال دیگر هم بگذرد ، نه ، میلیاردها سال دیگر هم بگذرد ، من همیشه اشتباهی عاشق می شوم ! بعد آرزو می کنیم برای یک لحظه هم که شده برگردیم به همان لحظه های دل دل کردن ، به همان لحظه هایی که نگاه هامان را از هم می دزدیدم ! من ، آگاهانه اشتباهی عاشق می شوم ! و آگاهی یعنی علم غیب ! بعد آنقدر به کفایت همدیگر را دوست داشته ایم که دیگر گفتنش دلمان را ذره ای هم نلرزاند ! علم غیب اگر داشته باشی ، مدام به خودت فحش می دهی ، که چرا من که می دانم آخرش هیچ جهنمی نیست ، من که می دانم آخرش پر از حسی ست بین لعنت و لبخند ، سرم را انداخته ام پایین و دارم می روم ! بعد خیال می کنیم که تنها خیال می کرده ایم عاشق بوده ایم ! و به یاد نمی آوریم دست هایی که ارزش تمام دار و ندارمان را داشتند ! دارم می روم ؟!

/ 6 نظر / 9 بازدید
محیا

یه یاد نمی آوریم روزهایی را که تمام دنیامان او بود ، سرشار از حس زیبای دوست داشتن و البته شاید کمی دوست داشته شدن ، به یاد نمی آوریم دلواپسی های زیبای اون روزهای دور را ، یا حتی اگر به یاد هم بیاوریم اکنون ، تنها دلمان بسی تنگ شود برای اون روزها و بس ، وگرنه هیچ انسان دیگری با خاطرات گذشته سیراب نمی شود انگار ، مثل ما............

سرگیجه ها

سلام ومن خودم را لعنت می کنم که تو گفتی و من نپاییدم این پایان ر.... آی دستهای دارو ندار من.... همین!