جهان غیرقابل نفوذِ تک نفره ات را دوست دارم

به "تو" که در چهارخانه های پیراهنت می میرم:

 

 

دیوارهایی که دور تا دور جهانِ ذهنی و مرموز و خیالی و تک نفره ات کشیده ای چنان بی برو برگرد و قطورند که کافی ست تنها کمی سعی کنی تا به جهان من منعطف شوی، یا حتی حرفش را بزنی، یا حتی فقط فکرش را بکنی، تا به چند ساعت نکشیده تمام جهانت از هم بپاشد به کل!!... من به از هم پاشیدگیِ آن جهان عجیبت که چیزی هم از آن نمیدانم راضی نیستم. خودت باش... سکوت کن، از حرف زدن طفره برو، وحشت کن از هر سوالِ دخترانه ی احمقانه ای، از بیرون رفتن، از آدم های معمولی، از دنیای معمولی فرار کن، دوست داشتن هایت را در انحصار جهان و خانه ی خودت نگه دار، خیال بباف، بودی... باش، نبودی... نباش! فقط برای خوشآمدِ کسی حتی فکرش را هم نکن که بتوانی مثل دیگران شوی یا حتی مثل ایشان حرف بزنی یا فکر کنی، به ضرر هر دویتان تمام می شود!... از هم پاشیدگیِ جهان تو در حکم انفجار بزرگی در سکوت و خلأ است که اولین چیزی که از آن به بیرون پرت می شود درست همان کسی ست که نزدیکترین فاصله را به آن دیوار ها دارد!!... تو تنها راهی که برای خوشبخت شدن داری همان است که دقیقا همانجایی که هستی زندگی کنی، همانجایی که وقتی ساعت ها به تلویزیون خیره می شوی من می دانم آنجا توی آن اتاق و روی آن کاناپه و کنار من نیستی؛ و قطعا هر کجا که هستی قابل گفتن هم نیست... همانجا که تمام جهان خیالی و جذابت در واژه ی "هیچی" خلاصه می شود! تو و آن جهان عجیبت را یکجا دوست دارم!... بودی... باش، نبودی... نباش! بی تابی های دخترانه ی احمقانه ی مرا هم ببخش... من جهان ذهنی و تک نفره ی تو را، من ترس های تو را، من خیالبافی های تو را در آن سکوت و سکونِ کاملا ظاهری، من حتی آن اطمینانِ قاطعانه اما غیرقابل اثبات و نسبتا بدبینانه ی تو را به شناختت از دنیا و آدم ها، دوست دارم!

/ 0 نظر / 82 بازدید