﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>از فرط بيكاري نويسنده شدم</title>
    <description>mahdiehweblog's description</description>
    <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مهدیه لطیفی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 00:51:15 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>به همین سادگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;معادله و مسئله به همین سادگی حل میشه: اگه کاری به کار هم نداشته باشیم و وارد حریم هم نشیم و از هم توقعی نداشته باشیم و همیشه به هم حق بدیم، همه بیشتر همدیگه رو دوست دارن!! بعد دنیا درست میشه تموم میشه همه چی میره پی کارش! بعد می تونیم همه رو بغل کنیم&amp;nbsp;و به همه لبخند بزنیم و مراکز مشاوره ی روان پریشی هم&amp;nbsp;احتمالا خالی میشن! دولت مولت هم همه ش نمایشه، درست میشه هر چقدر هم که عوضی&amp;nbsp;و مزخرف باشن خود به خود یهو درست میشه همه چی! باور کنید! البته در حرف ساده ست! چون این راه حل ِ "کاری به کار هم نداشتن"&amp;nbsp;هیچ کجای فرهنگِ ایرانی نیست و نبوده از اولِ اولشم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ضمنا کتاب هم بخونیم، زیااااد!!&amp;nbsp; فارسی وان هم نبینیم! گشت ارشاد هم نگیرتمون گند نزنه به وقت و اعصاب و آرامشمون وقتی می خوایم فقط راه بریم که نفس بکشیم و فکر کنیم!! تنها تفریح باقی مونده مون هم دور دور بازی تو ایران زمین و جردن نباشه! فیلم های خوب دنیا رو هم حتما ببینیم! یکی هم به فکر نجات موسیقی ِ رو به مرگمون باشه! دختر پسرا هم از مهدکودک قاطی باشن که عقده ای و مریض المغز بار نیان همگی با هم! مادر پدر ها هم تا&amp;nbsp;نود و هشت&amp;nbsp;سالگی ِ بچه هاشون&amp;nbsp;نچسبن به بهشون! تابوی سکس بشکنه! عشق جا بیفته! مذهب هم کنفیکون شه، که فقط به دردِ تخریب انسانیت و جنگ به پا کردن توی تمام ادوار تاریخ و&amp;nbsp;چند دسته گی&amp;nbsp;و برتری جستن آدم ها به هم و احمق موندن و فکر نکردن و ترویج خرافه پرستی و کورکورانه دل بستن به نیروهای خیالی و هیچ کاری نکردن می خوره و بس! این آرایش های جینگول پلنگی و داف گرایی ها برای رفتن تا فقط سر کوچه و فقط خریدن یه دونه بستنی هم&amp;nbsp;از مُد بیفته حتما!! دیگه؟... دیگه چی؟... اگه گفتید؟! مطالب ِ همدیگه رو هم همینجوری الکی بیخودی لایک نکنیم تو فیسبوک! و البته بازم هست... اما همون اولی که دست از سر هم ورداریم و کاری به کار هم نداشته باشیم همچنان اصل ِ اولیه و اصلی ترین راه ِ حله!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;راستی دیدین اینایی رو که واسه اینکه بگن خیلی روشن فکر و شاهکارن این ور رو ول می کنن و میرن از اون ور بوم می افتن و می چسبن به کوروش و زرتشتی که درست حسابی هیچی ازشون نمی دونن!؟ اینا هم یه ذره بیشتر و عمقی تر فکر کنن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعد باید اسم ایران رو عوض کنیم و یه اسم دیگه بزاریم روش، مثلا بزاریم بهشت برین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/576</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8975685/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8975685</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 00:51:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تیر و کمان هایمان را زمین بگذاریم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دست از سر شعر سپید و غزل پست مدرنیسم برداریم! نمی شود که تا ابد هی ما به شما بگوییم که هنوز دچار چهارچوب و اصول قرون وسطی ای هستید و به روح ِ آزادِ&amp;nbsp;هنر نپیوسته اید و هی شما به ما بگویید که وای وای عجب لاقید هایی هستید و اسم هر دری وری ای را شعر گذاشته اید! چطور است حالا که هم ما راست می گوییم و هم شما، تیر و کمان هایمان را زمین بگذاریم و نتیجه را مساوی اعلام کنیم و تماشاچیان هم بروند خانه هایشان!؟ نمی شود که تا ابد هی ما به شما تیر پرتاب کنیم و هی شما به ما؛ و دست آخر هم هیچ کدام نمیریم و فقط زخمی زیلی شویم و ادبیات را هم با خودمان کله پا کنیم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/575</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8959410/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8959410</guid>
      <pubDate>Mon, 20 Feb 2012 15:32:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همیشه سال ها طول می کشه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همیشه سال ها طول میکشه تا سال ها بعد بفهمیم که مشکل از اونایی که&amp;nbsp;سال ها&amp;nbsp;پیش&amp;nbsp;حرفمون رو نفهمیدن نبوده، مشکل از ما و این اشتباه بدیهی و خنده دارمون بوده که اصلا چرا فکر می کردیم&amp;nbsp;باید&amp;nbsp;بفهمن!!؟ و دوباره همین اشتباه خنده دار رو می کنیم و سال ها طول می کشه تا سال ها بعد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/574</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8941489/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8941489</guid>
      <pubDate>Fri, 17 Feb 2012 14:10:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تو فقط کافی ست رد شوی!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تو چه می دانی؟ مثل تمام کسانی که چه می دانند؛ تو هم چه می دانی که نیمه شب هایم به چه روزی افتاده اند!؟ تمام رویاهای به پایان نرسیده ی سال های گذشته ام به هم تنیده اند و بعد همگی با هم به هیچ تنیده اند و طناب شده اند و افتاده اند دور گردن خواب هایم! صبح ها هیچ چیز به خاطر نمی آورم، بدتر از همه تو را، و بدتر از تو حتی، خودم را! کیشلوفسکی، موسیقی، ترس، تورناتوره، موسیقی، ترس، تارکوفسکی، موسیقی، ترس، آنتونیونی، موسیقی، ترس، وایدا، موسیقی، ترس، جارموش، موسیقی، ترس، هیچکاک، موسیقی، ترس، کی دوک، موسیقی، ترس... این ها جای رویاهای گذشته ام را گرفته اند و رویاهای گذشته ام جای طناب ها را! احمقانه نیست!؟ قهوه پشتِ ترس، ترس پشتِ خواب، خواب پشتِ تنهایی، تنهایی پشتِ کلافگی احمقانه نیست!؟ تو چه می دانی؟ اصلا چه سوالی ست که من می پرسم؟! تو فقط کافی ست رد شوی؛ همین که عطر ِ رد ِ طرز ِ قدم برداشتنت بپیچد به مشام کوچه، جهان شعر می شود، و شب شک می کند به تمام شب های جنگ، به تمام شب های ظلم، شب های شکنجه و مرگ؛ شب شک می کند به تمام فجایع بشر، به تاریخ، به قدرت، به مذهب، به جهل، به سیاست؛ شب خیال می کند همه را خواب دیده است، و همه اش کابوس هایی بوده است که تو قرار بوده آخرش تکانم بدهی تا راهشان را بکشند و بروند! تو تنها رد شو، از اینجا هم که نخواستی باشد، از همان دور ها رد شو، از همان جایی که هستی؛ فقط رد شو، و عطر ِ رد ِ طرز ِ قدم برداشتنت را به باد بسپار! نشانی را بلد است، نمی دانم از کجا اما بلد است! باشد!؟ کاشکی شب&amp;nbsp;را می خوابیدم و صبح کیشلوفسکی ای چیزی از خواب بیدار می شدم و می ساختمت؛ چرا!؟ واضح است جانم، دلم، می ترسم از یادِ جهان بروی آخر، حالا هر چقدر هم که شعر بگویی! شعر نمی خوانند که این جماعت! شعر نمی خوانند، هیچ نمی خوانند، می ترسم از این جماعت، از این طناب ها، تو چه می دانی؟ از این در و دیوار...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/573</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8919475/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8919475</guid>
      <pubDate>Mon, 13 Feb 2012 23:17:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بد آموزی</title>
      <description>&lt;div class="actorDescription actorName" style="text-align: justify;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:2}"&gt;&lt;span class="messageBody" style="font-size: small;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;این یک استاتوس واقع بینانه اما بدآموزی دار است: &lt;br /&gt;روراست نباشید؛ که اگر به احتمال قریب به یقین ناروراستی دیدید از زمین و زمان و همه، یا به عبارت عامیانه همان اره و اوره و شمسی کوره، یک گوشه از ته وجدانتان یواشکی با خودتان بگویید "چیزی که عوض داره گله نداره"؛ و کمی کمتر بسوزید!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="actorDescription actorName" style="text-align: justify;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:2}"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="actorDescription actorName" style="text-align: justify;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:2}"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="actorDescription actorName" style="text-align: justify;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:2}"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="actorDescription actorName" style="text-align: justify;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:2}"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="actorDescription actorName" style="text-align: justify;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:2}"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="actorDescription actorName" style="text-align: justify;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:2}"&gt;&lt;span class="messageBody" style="font-size: small;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;.......................................................................&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="actorDescription actorName" style="text-align: justify;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:2}"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;پ.ن: &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;دووس پسر باس حتما ته ریش داشته باشه، پیرهن مردونه بپوشه یقه شو باز بزاره آستیناشو تا آرنج تا بزنه بالا، قدش هم انقد بلندتر از دووس دخترش باشه که وقتی دختره میخواد بوسش کنه بره روو نوک ِ پنجه...!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/571</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8802345/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8802345</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 00:55:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انگیزه مهم تر است یا دل؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دل اگر گواهی ندهد، هیچ غلطی نمی توان کرد! دقیقا هیچ غلطی! هرچند، خودمانیم، دل اگر گواهی بدهد هم، معمولا گواهی های چپ و چوله&amp;nbsp;و غلط خواهد داد!! انگیزه مهم ترین محرک است؛ برای یک غلطی کردن. و دیگر هیچ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/570</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8795922/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8795922</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Jan 2012 22:35:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دعای من</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من: خدایا بیا و یه کاری کن من پولدار شم برم سفر دور دنیا!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خدا: مگه من وجود دارم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من: نه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خدا: پس خفه شو!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/569</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8766220/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8766220</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Jan 2012 00:21:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به قرن ها ادبیات خیانت نکنیم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;باید ادبیات را از عادت کردن ِ مردم به زیاده از حد ساده نویسی نجات داد! این عادت ِ خوبی نیست. این عادتِ&amp;nbsp;ضربه زننده&amp;nbsp;ای ست؛&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ضربه زننده به سطح ِ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سواد و سلیقه ی&amp;nbsp;جامعه. و کم طاقت تر و کم حوصله تر از همینی که هست می شویم، نسبت به فعل ِ "خواندن"! محض رضای ادبیات &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و واژه ها، بیایید با مجوز و حکم ِ امروزی بودن، به قرن ها ادبیات خیانت نکنیم! منظور از ادبیات مدرن و امروزی، صرفا فقط ساده و ساده و ساده تر نویسی نیست! باید همچنان یک مرزی بین "نوشتن" و "دلنوشته نویسی" وجود داشته باشد! باید یک مرزی بین نوع جمله بندی های یک "نوشته ی ادبی" با جمله بندی های "حرف زدن" وجود داشته باشد؛ حالا البته چه بهتر که با موضوعات و به شیوه ای غیر کلاسیک و امروزه و این نسل&amp;nbsp;پسند تر! ولی ما داریم توی ادبیات ِ این روزها، متاسفانه&amp;nbsp;با سرعت نور، پیش می رویم به سمت نابود کردن ِ این مرز ها! وحشتناک نیست؟ حداقل&amp;nbsp;آن قدری&amp;nbsp;وحشتناک هست که من یکی را بتواند بترساند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مهدیه لطیفی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زمستان 90&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/568</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8764136/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8764136</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Jan 2012 16:54:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دعا بفرمایید دیوانه نشوم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می لرزد! موجودی هم اندازه ی قالب تن ِ من و از داخل مماس با پوستِ تنم، مدام می لرزد و من لرزیدنش را حس می کنم! دعا&amp;nbsp;بفرمایید دیوانه نشوم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/567</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8759160/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8759160</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Jan 2012 23:37:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>موفقیت ِ نود و نه و نیم درصدی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;آدم های نمایش:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دختر&lt;br /&gt;پسر&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;لکیشن:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک جای خیلی بلندِ مشرف به شهری شلوغ و دیوانه کننده&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پرده ی اول و آخر:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسری بر سنگی منگی چیزی، منگ و مجسمه وار نشسته است و زل به نقطه ای نامعلوم زده است.&amp;nbsp; دختری می آید و کنارش می نشیند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر: اون پایین به نظرت الان تعداد آدمای خوشحال می چربه یا آدمای غمگین؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسر جوابی نمی دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر: احساس رسالت و مسئولیت می کنم نسبت به همه ی غریبه های دنیا! هیچ می دونستی من تو رو نمی شناسم!؟ آره خب معلومه که می دونستی؛ چه سوال احمقانه ای!! داشتم می گفتم... احساس می کنم باید همه شونو نجات بدم، حتی اگه اثرات منجی گری م در بهترین حالتِ ممکن، تازه اگه یارو رو عصبانی نکنه، فقط چند دقیقه ادامه داشته باشه؛ اما ارزششو داره فکر می کنم! حالا به نظرت تو رو عصبانی می کنه و منو پرت می کنی پایین؟ یا میشه به اون&amp;nbsp;چند دقیقه&amp;nbsp;امیدوار بود؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسر جوابی نمی دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر: یعنی از اولش اینجوری نبودما. امروز صبح که بیدار شدم دیدم اینجوری شدم! دیشب قبل خواب هیچ ایده ای نداشتم که فرداش که میشه امروز، همچین اتفاقی ممکنه بیفته! اتفاق هم که نه حالا! هیچی هم نخوردم و نزدم؛ باور کن! فقط مسواک زدم و خوابیدم! همین! حتی فیلمی چیزی هم ندیدم، کتاب هم نخوندم؛ بهت اطمینان می دم که تحت تاثیر هیچی نیستم، اما باید تو رو نجات بدم! این همه ی چیزیه که می دونم! البته از نیم رخت هم میشه فهمید که آدم خوشگلی نیستی که فکر کنی عاشقت شدم، هر کس دیگه ای هم الان اینجا جای تو نشسته بود و اینجوری غمزده بود فرقی نمی کرد؛ اونوقت اون الان اینارو به جای تو می شنید. خیلی حرف می زنم؟ آره خیلی حرف می زنم. البته از اولش اینجوری نبودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسر جوابی نمی دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر: من فکر می کنم تعداد آدمای غمگین می چربه، و این مسئولیت منو سنگین تر می کنه! البته اونایی که توی خونه هاشون ماتم زده ن به من هیچ ربطی ندارن! می دونی که نمیشه راه افتاد و دونه دونه در خونه ی مردم رو زد! خدا رو شکر که تو زدی بیرون...!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسر جوابی نمی دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر:&amp;nbsp; می دونی جالبیش کجاشه؟ جالبیش اینجاشه که هیچ علاقه ای ندارم که بدونم چته! اصلا مگه فرقی هم می کنه؟ مسائل خصوصی تو به من چه؟ برای من فقط همین که&amp;nbsp;الان یه&amp;nbsp;لحظه توی ذهنت به خودت بگی: "این دیگه کیه؟" کاملا کافیه!! تازه اگه بدونم چته&amp;nbsp;احتمالا می خوام&amp;nbsp;همه ش حول و حوش همون حرف بزنم و این دقیقا یعنی متمرکز شدن و غرق تر شدن توو فاجعه ای که از اولش اونقدرا هم فاجعه نبوده! می بینی؛ مسخره ست. مثل خیلی از چیزای دیگه ی دنیا که مسخره ن! شک ندارم اگه حوصه ی شنیدنِ حتی یک کلمه راجع به چیزایی که توی سرت دارن می کُشنت رو داشتی که الان اینجا ننشسته بودی؛ و&amp;nbsp;حتما توو مطبِ یک دکتر دیوانه تر از خودت بودی. یادم رفت بگم&amp;nbsp;اونایی که اینجور جاها میرن هم به من ربطی ندارن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسر: سیگار داری؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر: داشتم؛ همه شو دادم به قبلی ها! الان خیلی هاشون اون پایینن و معلوم نیست دارن به چی فکر می کنن؛ اما حتما دارن به چیزایی فکر می کنن که دیشب قبل خواب هیچ ایده ای ازش نداشتن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسر: پرسیدم سیگار داری؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر: کِی پرسیدی؟ حواسم نبود. (پاکت سیگاری از جیبش درآورد به پسر تعارف می کند)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسر هیچ عکس العملی ندارد و سیگاری بر نمی دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر نخی برداشته بین لب های خودش می گذارد و می گوید: فندک داری؟ کبریت هم قبوله!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسر: داشتم؛ دادم به قبلی ها یادشون رفت پس بدن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر سیگار را از لب برداشته و می گوید: ببین من دیگه وقت ندارم. تعداد غریبه های غمگین دنیا داره سر به آسمون می زاره، و هیچ معلوم نیست من فردا هم همین احساس رو داشته باشم یا نه! شاید فردا صبح بیدار شم و دنبال یه راهِ حل بگردم واسه گند زدن به حالِ&amp;nbsp;اندک آدم های خوشحال ِ دنیا!! (با دست به کسی چند متر آن طرف تر که ما نمی بینیمش اشاره می کند و:) مثلا اونو ببین؛ شاید اگه همین الان&amp;nbsp;نرم کنارش امشب خودکشی کنه! کسی چه می دونه!؟ به نظرت خدا اینجور چیزا رو می دونه؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسر نه به جهتِ اشاره شده نگاه می کند، نه جوابی می دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر بلند می شود و در حال دور شدن می گوید: اما موفق شدم. چون تو امشب به احتمال نود و نه ونیم در صد، دیگه&amp;nbsp;این کارو نمی کنی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختر از صحنه رفته است. پسر سیگار و فندکی از جیبش بیرون آورده و روشن می کند! همچنان زل زده به نقطه ای نامعلوم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/566</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/8729589/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-8729589</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Jan 2012 19:40:53 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
