﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>نوستالوژی های سال ها بعد</title>
    <description>mahdiehweblog's description</description>
    <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مهدیه لطیفی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 22:37:57 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>چای های هزار بار یخ کرده</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;من و این سیگارهای نیم سوز که سوز درز پنجره ها را جبران می کنند و این چای های دم کرده ی هزار بار&amp;nbsp;یخ کرده، هزار تناسخ را بی تو پای تمام پنجره ها گریه کرده ایم، من و تو آغاز و پایان ِ این گریه ها را گم کرده ایم، این چای ها هم که مدام دم می کشند و یخ می کنند و من یادم می رود که بین گریه هایم چای هم بد نیست بنوشم! آشپزخانه لخت از هر چه لیوان و استکان و زیرسیگاری که داشته ام شده است! سیگارهای نیم سوز غرق می شوند توی چای های نخورده که بی تو پایین نمی روند از گلوی شعر؛ استکان ها زیر دست و پای من و میزها می مانند، من زیر دست و پای بی تویی! من چای می ریزم، تو دوباره به دنیا می آیی، تو دوباره سر از جای و جهان دیگری درمیاوری، من دوباره می میرم!... من هزار بار&amp;nbsp;این راه ها را رفته ام، از این پرتگاه به آن پرواز، از این پرواز به آن پرتگاه!... پرواز ها سراب اند، پرتگاه ها حقیقت!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;پ.ن: هسته ی اولیه ایده اش... یا نه، ایده اش نه؛ در واقع فقط کلیدواژه های: سیگارهای نیم سوز، تناسخ، آغاز و پایان، گریه، پای پنجره، و پرتگاه، دزدی ست!!... از محمد حیدری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/606</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9489155/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9489155</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 22:37:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشفتگی هایم از مرز دانایی های فروید گذشته اند!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خواب هایم آشفته اند، بیداری هایم آشفته تر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خواب هایم راست می گویند و من از این راست شنیدن گریزانم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بیداری هایم دروغ می گویند و من از این دروغ شنیدن عصبانی ام و گیج&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خواب و بیداری هایم دست به دست هم داده اند که نفس کشیدنم هیچ نقطه ی امنی نداشته باشد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آشفتگی هایم از مرز دانایی های "فروید" هم گذشته اند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکی بیاید نقطه ی امن زندگی ام شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/605</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9482718/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9482718</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 22:16:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چرا اینجوری فکر می کنم!؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خواهرم: هی... یارو داره میاد تو شیکم ماشین! تو تو چرا دستت به بوق نمیره؟! ماشین بوق هم داره هااا...&lt;br /&gt;من: نمی دونم چرا فکر می کنم همه همیشه همه چیز رو خودشون باید بفهمند!!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/604</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9480561/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9480561</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 14:53:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوست داشتن را نمی نویسند! خود نویسی نکن!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آدم ها دور اند از هم، قرن ها، سال ها، دریا دریا، دنیا دنیا!... آدم ها دور تر از آن اند که از زل زدن توی چشم های هم نترسند! به چشم های هر کسی، پدر و مادرت هم حتی، یک دقیقه ی بی وقفه که زل بزنی، هیچ چیز از آن چشم ها نمی دانی! امتحان کنید و بیایید بگویید درست نبود مهدیه! امتحان کنید و بیایید بگویید آدم ها این همه هم دور نیستند!... تو هم اگر می پرسی سردرد ات بهتر شد؟ کتابت چه شد؟ یا هر چه... دلت جواب این سوال ها را نمی خواهد؛ می پرسی چون فکر می کنی که باید بپرسی، چون که بهتر است که بپرسی؛ همین! تو اگر می نویسی مرا، نوشته هایت را دوست داری نه مرا، من اگر می نویسم تو را، همین است! می خواهم ننویسم هیچ خری را! می خواهم اعتراف کنم عشق توهم است و عاشقانه نوشتن خیانت!!... عصبانی نیستم، با حواس جمع دارم اعتراف می کنم به خیانتی که تمام این سال ها کردم! تو هم عاشقانه ننویس عزیزم. عاشقانه ننویس!&lt;br /&gt;نوشتن اتفاق وحشتناکی نیست. نوشتن کمی استعداد می خواد، کمی تخیل، کمی کتاب خواندن، و یک دایره ی کامل لغات! حالا که همه اش را داری خودنویس بر دست مگیر و "خودنویسی" نکن! خود نویسی که می کنی خودت را با چیزی که هرگز نبوده ای تاخت می زنی. مرا هم که بنویسی یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و می بینی به چیزی رسیده ای که من نیستم. مرا و خودت را قربانی نکن به پای پایداری ِ تختِ سلطنتِ نوشته هایت!!&lt;br /&gt;زندگی را بنویس، پرنده ها را، مردم را، درد را، چه می دانم، جرز دیوار ها را بنویس! بنویس فاحشه ها را می شود دوست داشت، بنویس نان گران است، بنویس ممکلت دیوانه خانه شده است، بنویس ملت کتاب نمی خوانند. بنویس عصرهای تابستان طولانی اند و به تنهایی مان دامن می زنند، بنویس فیل ها خرطوم دارند، گاو ها شاخ دارند، نمی دانم... هر چه که می نویسی فقط ننویس که دوستم داری! دوست داشتن را نمی نویسند، اگر بنویسی اش تمام می شود؛ از دلت به وبلاگت، از دلت به دفترت، می ریزد و دلت را خالی می کند! دوست داشتن را نمی نویسند، ثابت می کنند!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/603</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9450070/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9450070</guid>
      <pubDate>Wed, 16 May 2012 14:07:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مزخرف</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شب های مزخرف، مزخرف از آن اند که بتوانی نوشته ای شعری کوفتی چیزی از تویشان دربیاوری! شب های مزخرف، فقط باید به دنبال یک&amp;nbsp;راهی برای زودتر خوابیدن گشت؛ ابدا به دنبال کسی که بتوانید تنهایی و مزخرفیتتان را با او تلفنی، چتی، اس ام اسی، شریک شوید نگردید که تمام انتخاب هایتان بدترتان خواهند کرد؛ حتی اگر همان ها به وقت های عادی بهترین دوست هایتان باشند! اینجور شب ها&amp;nbsp;توقع شما، حساسیت شما، در حیطه ی درکِ هیچ بنی بشری نیست؛&amp;nbsp;هرچند هم که همه بی تقصیرند. اینجور شب ها فقط راهی برای زودتر خوابیدن پیدا کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن1: امروز مخاطبی نظری برایم نوشته بود که نوشته هایم شبیه صد سال پش اند!!...&amp;nbsp;نثر من شبیه ادبیاتِ صد سال پیش است!؟؟ نه! یک دقیقه همه ساکت...! خوب و بدش را کاری ندارم، ولی خدایی اش نثر من شبیه ادبیاتِ صد سال پیش است!؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن2: دلم از همیشه ی همین اواخری که به یاد دارم و به توان ِ حافظه ی کوتاه مدت ِ خیلی کوتاه مدتِ&amp;nbsp;من قد می دهد،&amp;nbsp;گرفته تر است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن3: دوباره باد برده است این قلم بدمصب را انگار! مغزم رفته است&amp;nbsp;روی اسکرین سیور. فهرست های دو پست پیش تر&amp;nbsp;را یادم نرفته است اما رخوتِ احمقانه ای تنم را می خورد و می گوید: حالا مثلا بنویسی که آخرش که چه!؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/602</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9440823/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9440823</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 21:51:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خواهر های شما تافته ی جدا بافته نیستند!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شما را به هر چه که دوست دارید فقط فکر کنید به این جمله در خلوت!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;معادله ی دو طرف مساوی و بی نهایت ساده ای ست:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;درست همان طور که به خواهر هایتان این حق را می دهید که تنها انتخاب مرد هایشان باشند؛ به همه ی دختر های دنیا&amp;nbsp;همین حق را بدهید! باور کنید خواهر های شما تافته ی جدا بافته نیستند!!... و یا خودتان آن مرد باشید، یا بگذارید و بروید تا شاید آن ها تنها انتخاب کس دیگری شوند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن: (به&amp;nbsp;دختری که ندیده و نمی شناسمش اما صدای پاشنه ی کفش هایش همیشه در این وبلاگ می آید!)&lt;br /&gt;عزیز ندیده و نشناخته ام، واقعا مجبور نیستی مصرانه همه ی نوشته های این وبلاگ را به کسی که مرا به تو ترجیح داد ربط بدهی! چون همان کس، دیگری را هم به من ترجیح داده است!... می بینی؟&amp;nbsp;این داستان شدیدا تکراری ست! پس بیخیال شو! مجبور نیستی شبیه شبح از اینجا رد شوی و هی نشانه پیدا کنی! مجبور نیستی از من متنفر باشی!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/601</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9423256/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9423256</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 21:00:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لیست!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یادم باشد حتما&amp;nbsp;یک پست راجع به احساس اندوه و&amp;nbsp;افسوسم از مرگ هنر، به سبب پایان امپراطوری ها و پادشاهی ها بنویسم!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک پست راجه به احساس اندوه و افسوسم از&amp;nbsp;بی ارزش شدن گنجینه های هنری و کتابخانه ها و موزه های جهان، به سبب جا شدن همه شان در یک گیگابایت فلش مموری!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و یک پست هم راجع به احساس راه رفتن زیر آب، به همراه&amp;nbsp;شنیدن اپرا های خوب!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن: این ها را برای شما ننوشتم؛ برای خودم نوشتم که از خاطرم ندوند و نروند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/600</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9418824/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9418824</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 00:39:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همیشه هست...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چارلز بوکوفسکی:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همیشه یک نفر هست که روز آدم را خراب کند! البته اگر به قصد نابودی کل زندگی ات نیامده باشد!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; vertical-align: middle; margin-right: auto;" src="http://dnc.net84.net/photos/54f1fb6f6573.jpg" alt="" width="250" height="367" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آلبر کامو:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همیشه روزهایی هست، که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://dnc.net84.net/photos/b182d2552835.jpg" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/599</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9404756/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9404756</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 12:37:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قلب و مغز من</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;قلب من چیزی نیست که مشت کنم توی سینه ام درش بیاورم؛ مغز من چیزی نیست که دست کنم توی سرم نخودچی کشمش بریزم برایش!... قلب من می لرزد هر گاه و بیگاه و ناگاهی که خودش هوس کند؛ مغز من می رود برای خودش درست به همان سمتی که بدترین سمت است، درست&amp;nbsp;به همان سمتی که تو دور می شوی...! مغز من تمام شب هایی که تنهایی بختک می شود بر تنم، می رود می رود می رود تا دیالوگ های دختر توی فیلم "پیش از غروب"، وقتی بغض لعنتی اش پس از یک عمر مغرور و روشن فکر بودن روی صندلی عقبی تاکسی ای&amp;nbsp;می ترکد! قلب و مغز من چیزهایی نیستند که شعورشان برسد به اینکه دنیا جای کوچک و کوتاهی ست؛ آن قدر کوچک و کوتاه که تفاوت تنهایی من با تنهایی خوشبخت ترین مردمش، نهایتا چهل و چند سال دیگر است! و یکی هم نیست که بپرسد این چهل و چند سال اصلا کجای تاریخ قرار است باقی بماند!؟ آن هم در تاریخی که بزرگ ترین فجایع و جنگ هایش به دروغ و افسانه تبدیل شدند و از یاد همه رفتند! می دانی؟ قلب و مغز من آدم نیستند که بنشانمشان روی صندلی های روبه رویم در کافه ای لعنتی _ترجیحا کافه تمدن لعنتی_، و بهشان بگویم: عزیزانم بی زحمت خفه خون بگیرید و نلرزید و این قدر خیال به هم نبافید، به خدا این دل لرزه هایی که می گیرید، این خیال هایی که به هم می بافید خفه ام می کنند آخر اگر خفه خون نگیرید همین حالا!&amp;nbsp;هرچند قلب و مغز من اگر آدم بودند هم فرقی نمی کرد، مگر تو که آدمی، وقتی روی صندلی روبه رویم نشسته ای و ریشه های شالم را تند و تند به هم می بافتم، خفگی ام را می بینی!؟ ببین دیوار ها ریخته اند؛ ببین دیوار های دور و برم ریخته اند و من با اعتماد به نفسی که به دندان موریانه ها مزه کرده است، نمی توانم سر پا بایستم؛ ببین چه بادی می آید! ببین موریانه ها مغزم را خورده اند، ببن اعتقاداتم، عشق هایم، چه قدر بی پایه تر از دیروز می شوند هر روز! هیچ معلوم نیست باد، یکهو من و دلم را با هم بلند کند از روی زمین، و بی بادکنک های هلیومی ِ پیرمرد ِ عاشق&amp;nbsp; پیشه ی&amp;nbsp;انیمیشن ِ UP، ببرتم تا بالاتر و بالاتر و بنشانتم بر بال های شکسته ی سیمرغ قله ی قاف، و مدام دخترک روی آن صندلی عقب تاکسی حرف های مرا تکرار کند از آن بالا برای هیچ کسان! "هیچ کسان" نمی دانی چه کسانی اند!؟ هیچ کسان همان هایی اند که یادشان رفته جایی بر کوه ها، سیمرغ ها&amp;nbsp;و هما ها چقدر تنها مانده اند، یادشان رفته قصه ها چقدر تنها مانده اند و بر سنگ قبر شهرزاد دسته دسته مریم و زنبق می گذارند در لباس هایی مبدل! حیرتت را پاک کن از چشم هایت، هیچ چیز آن قدر ها عجیب نیست که اینطور نگاهم کنی!... بله، قصه ها در لباس های مبدل، گل می کارند بر مزار شهرزاد، و من پرت افتاده ام بر غار ِ سیمرغ ِ پرت افتاده تر از منی، و دختر پشت تاکسی به شکست و تنهایی اش&amp;nbsp;اعتراف می کند، و تو هم خواب شده ای با بی خوابی های من و خواب ِ&amp;nbsp;تن های بی خاطره!... قلب و مغز من چیزهایی نیستند که به امان خدا رهایشان کنم این آخر کار! کمدی ها همیشه به تراژدی ختم می شوند اما تراژدی ها الزاما به کمدی ختم نمیشوند، این قانون ادبیات است؛ کفه ی تراژدی ها سنگینی می کند همه جا، حتی در این نوشته، حتی در سینه ی من؛ حالا چه طور به امان خدا رهایش کنم این بدمصبِ لامذهب را!؟ سینه ام را می گویم؛ سرم را! این گرد کردن ها و پایان را با یادآوری آغاز جمع بندی کردن ها هم شاید قانون ادبیات باشد! هست؟&amp;nbsp;پس گِردش می کنم و می نویسم: قلب من چیز کمی نبوده و&amp;nbsp;نیست؛ حتی اگر در تمام بازی های اسم فامیل اگر بازی به "ق" افتاد، یادمان نیاید اعضای بدن از "ق" داریم یا نه؟ و هی با استرسی مخصوص به هیجانِ بازی&amp;nbsp;به هم بگوییم: "&lt;em&gt;بچه ها اعضای بدن از "ق" داریم!؟ اگه نداریم همه صفر، من استپ&lt;/em&gt;"! مغز من هم چیز کمی نیست، حتی اگر همیشه همه مان توی ورق هایمان بنویسیم: "مری" و "معده"!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;.................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن (مخاطب خاص دارد):&amp;nbsp;نمی دانی چقدر برایت متاسفم که اثبات عشقت خلاصه در همین است که زندگی ات بنفش شده است! که تی شرت و شرت و فندک و لیوان و حوله و بندساعت و جوراب و مسواکت را بنفش می خری؛ اما نمی توانی به هیچ چیز ترجیح بدهی این عشق ِ بنفش را! حیف شد که تمام کشک ها سفیدند، لااقل کشک با بسته بندی ِ بنفش بخر!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/598</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9396486/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9396486</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 20:39:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آدم های زیادی، ادعاهای زیادی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="messageBody" style="font-size: small;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;آدم های زیادی ادعا می کنند که تو را دوست دارند؛ آدم های زیادی ادعا می کنند که تو را بهتر از خودت می شناسند، و هر چقدر این آدم ها بیشتر باشند، و هر چقدر این آدم ها به حرف هایشان مطمئن تر باشند، تو تنهاتری!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="messageBody" style="font-size: small;" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;پ.ن: فکر می کنم دقیقا همین را، یا مشابه همین را، قدیم تر ها هم نوشته بوده باشم؛ اما احساس مزخرفی که از صبح بر تنم سایه افکنده و بر راهِ گلویم سد کاشته، مرا مجبور به دوباره باور کردن این جمله ی بالایی می کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/597</link>
      <author>مهدیه لطیفی</author>
      <comments>http://mahdiehweblog.persianblog.ir/comments/1764/9388798/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1764.post-9388798</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 15:10:41 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
