نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

بدو بدو برو...

در من غم آرامی هست که همه چیز را به امان خدا رها کرده است... برو... نیا... بلاک کن مرا از دانه به دانه ی خانه های مجازی ات... در جهان واقعی ات که نیستم در جهان مجازی ات باشم که چه!؟ زندگی همین یک بار است... بگذار هر چه می شود بشود... "دوستت دارم و این تنها حرفی ست که پس نمی گیرم!"... حالا برو... آرام و سلانه هم نه، چهار تا پا از در و همسایه قرض بگیر و دوان دوان برو... می خواهم ببینم کجا را قرار است بگیری!؟؟ زندگی همین یک بار بود لعنتی!... حیف...

.

.

پ.ن: وبلاگ شعرهایم از تعطیلی درآمد دوستان

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤