نوستالژی های سال ها بعد!...

من هنوز عاشق بارون و گیتارم

در من غم آرامی هست که از تلاطم افتاده است! دریا هنوز هست و موج ها رفته اند... در من غم آرامی هست که دلم می خواهد ماه ها روزه ی سکوت بگیرم و فقط به دیوار زل بزنم و به هیچ چیز فکر نکنم. نبودی و جهانم را به طوفان کشیده بودی... حالا فقط نیستی... همین! طوفان هر چقدر هم که سهمگین باشد یک جا تمام می شود! یا در این طوفان می میریم با با غم آرام و عمیق و ساکتی پا بیرون می گذاریم... هیچکس، هیچوقت، به همان چیزی که پیش از طوفان بوده است بر نمی گردد! من هنوز هم عاشق بارون و گیتارم، من هنوز عاشق رنگ و بوم و گندم زارم، من هنوز عاشق دریایی ام که روزی موج های بلندی داشت... فقط ساکت تر، مات تر، تسلیم تر!... کم بودی برای ایستادن پشتِ زنی که دوستت داشت!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤