نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تابستان و bebe, i'm gonna leave you

تابستان ها تنها به درد این می خورند که توی خانه پیراهن نخی گلدار گشاد بلند بپوشید و توی خیابان مانتو با دامن بپوشید و شب ها روی بالکن بخوابید و آفتاب رویتان بیفتد و کلافه بیدار شوید و پتو را به دوش بکشید با چشم های نیمه بسته و به تخت و اتاق پناه ببرید برای ادامه ی خواب! تابستان ها باید ساعت ها به ماه و خوشه های خوشمزه ی ستاره ها زل زد و به کسانی فکر کرد که شما را با آهنگِ babe, i'm gonna leave you تنها گذاشته اند... و دو هزار بار از سر گوش داد و با نئشگی قرص ها حتی حوصله ی گریه کردن هم نداشت... دو هزار بار کم است، باید سه هزار بار گوش داد... باید آنقدر گوش داد که احساس کنی با پیراهن نخی گلدار گشاد بلندت داری از روی زمین ذره ذره بلند میشوی، ذره ذره بی وزن می شوی، و سبک پرواز می کنی بی مقصد... بر بالای شب، تا خواب...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤