نوستالژی های سال ها بعد!...

زیر بارانِ نُت های دولاچنگ

یک سال و اندی پیش مطلبی نوشتم مبنی بر اینکه: "مطالبِ این وبلاگ از این به بعد مخاطب خاص دارند و اگر سر درنمی آورید خب نخوانید!"... از این به بعد مخاطب خاص ندارند!... والسلام! مخاطب خاصِ عزیزم ه دو چشم را به دلِ لت و پار من ترجیح داد و سوت زد و هزاران نُت دولاچنگ از لای لبانش به هوا پاشاند و رفت که رفت که رفت...! همان دلی را می گویم که توی طبق همه اش را ریخته بودم به پای فقط صداش و دست هاش!... همان دلی که... بگذریم... همان گلویی را می گویم که تا اخم می کرد انگار گریپ فورت در آن گیر کرده بود...! و من هی گفتم برگرد پشتِ سرت را نگاه کن، هااای، هوووی، هوااار، آهای، با تو ام... ولی برنگشت، نگاه نکرد!... و من زیر بارانِ نُت های دولاچنگ برگشتم سر خانه ی اول!... حالا دوباره منم و مردِ کلاه به سرِ سیگار به لبِ خیالاتم! اما این مدت نوشته های خوبی نوشتم که من که نه، ولی شماهایی که دوستشان داشتید می توانید از او تشکر کنید و برایش کف بزنید! مرد خیالاتم وجود نداشت، اما دوستم داشت، بی هوا از پشت بغلم می کرد، و هیچ دختری را به دل لت و پار من ترجیح نمی داد، خنده هایم را لای مخمل می پیچید و میگذاشت کنار آینه شمعدان روی طاقچه، و دست هایش بوی پونه و نعنا می داد، نه آویشن! اصلا دوتایی پونه و نعنا می کاشتیم توی گلدان های لب پنجره! و دوتایی سر میز شمع روشن می کردیم، لای ملافه های سفید در هم تمام می شدیم... و دوستم داشت! اصلا همه ی اینها به کنار، فقط دوستم داشت! همین! مردِ رویاهای من در 32 سالگی هنوز به اندازه ی شاهزاده ی سیندرلا کودکانه و خالصانه عاشق است و من غلط کردم، من غلط کردم که انتظار داشتم واقعی شود یک روز! یک بار فکر کردم شد، بعد دیدم نشد... بعد دیدم خانم ه دو چشم جذاب تر بود! البته من هم دو تا چشم داشتم، همه ی آدم ها دو تا چشم دارند، شماها دو تا چشم ندارید!؟ اما ه دو چشم لابد سه تا چشم داشت که جذاب تر بود، نمی دانم، حتی شاید چهار تا چشم! تنها چیزی که می دانم این است که مطالب این وبلاگ از این به بعد ماطب خاص ندارد! خودم را می نویسم!... خودِ خودم را...

.

.

.

پ.ن: وبلاگ شعرهایم تا اطلاع ثانوی، یعنی تا وقتی که پشتیبانی پرشین بلاگ راهِ حلی برای تغییر آدرسش پیش پایم بگذارد، تعطیل است.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤