نوستالژی های سال ها بعد!...

ورجه وورجه نکن

من فکر می کنم سارا گلدفاب باید یخچال را بگذارد دم در توی کوچه کنار سطل آشغال! همانطور که من باید با گوشی ام همین کار را بکنم! و ربط گوشی به یخچال را پیشترها گفته ام!... بگذریم... بخواب... در سرم بتمرگ و بخواب!! این قدر ورجه وورجه نکن، اینقدر لابیرنت های بی سر و ته مغز مرا بدو بدو با سرعتِ یوزپلنگ این طرف و آن طرف ندو...! خسته ام! خسته! می خواهم جمجمه ام را بشکافم، مغزم را دربیاورم، بگذارمش توی جعبه ی کفشی چیزی، بچپانمش بالای کمدی زیر تختی جایی... و بتمرگم و بخوابم! به تو فکر نکردن دست نیافتنی تر از آرزوی رد شدن از کرم چاله های فضایی ست!!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤