نوستالژی های سال ها بعد!...

بعضی روزها اضافی اند

خیلی سعی کرد بفهمد بعضی ها روزها چرا واقعی نیستند ، اما نفهمید ! یا لا اقل تا حالا که نفهمیده است ! از خواب که بیدار می شد همه چیز لوله پیچ شده بود توی هاله ای یا حوله ای از نا واقعیت و توهم ! انگار که رنگ و تصویر دنیا موج بردارد مدام ! آدم هایی که همیشه توی زندگی اش پرسه می زدند ناگه غریبه می شدند و ناشناس ! آدم هایی که هرگز توی زندگی اش پرسه نزده بودند آن قدر بی اهمیت می شد از راه رسیدنشان ، که گویی همیشه ی خدا بوده اند ! سعی می کرد برای اینکه باورش شود نمرده است هنوز ، به یک چیزی ــ  هر چیزی که شد ــ فکر کند اما فکرها ، دورش می زدند و در می رفتند ! خیلی سعی کرد بفهمد چه به سر سیستم ذهنی اش می آید که این همه بی نمک می شود خودش برای خودش گاهی ، تا حالا که نفهمیده است چرا ، از این به بعد هم نمی فهمد ، از آن جایی که من غیب می گویم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧