نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

0 = 1 + 1

من اگر جای این صندلی بودم تاب نمی آوردم مرا! هی تاب می خورم، تاب می خورم، تاب نمی آورم تو را، که توی سرم یک جا بند نمی شوی! فکر نویسنده شدن، مسخره تر از فکر آسپیرین بچه برای تسکین سر دردهای ابدی من، تو را که توی سرم یک جا بند نمی شوی، تسکین نمی دهد! راه می افتم جای جایِ زندگی ام را زیر و رو می کنم، هر چه خواب، هر چه سرگرمی، موسیقی، ولگردی، گریه، با هر چه خیال که خیال کنی را، می ریزم توی جای خالیت، پر نمی شود که هیچ، خودم هم تفریق می شوم از زندگی ام! من اگر منها شوم از منتهای زندگی ام که تو را از دست داده پیش تر، چند تا می ماند؟ صفر تا! آفرین بیست می شوم، اما مصیبت دیگر چیست؟ وقتی قرار باشد با صفر تا دل بسازم و به نصیحتِ قصارنویسان از گذشته چشم بپوشم و یادم برود روزی بوده ای!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤