نوستالژی های سال ها بعد!...

نیمه ی پُر لیوان

تصمیم گرفته ام نیمه ی پر لیوان را ببینم! نیمه ی پر لیوان این است که من هنوز گری موور را بیشتر از تو دوست دارم، من هنوز سهیل نفیسی را، من هنوز لانا دل ری را، من هنوز دایانا کورتز را، تام ویتس را، استیو وای را، الویس پریسلی را، باب دیلن را، اسکورپیونز را، آپوکالیپتیکا را، استیل هارت را، موس را، اوتمار لیبرت را، یوآرال را، آنتی متر را، ریور ساید را، شمرین را، و حتی تایگر لیلیز را، بیشتر از تو دوست دارم!!... من هنوز حتی دسته ی شیپورزن های فیلم های امیر کاستاریکا را بیشتر از تو دوست دارم! گفته بودم که پس از مرگ و تنهایی و عشق، موسیقی تنها چیزی ست که حقیقت دارد!؟ و گفتم عشق! آی عشق... تو می دانستی چه فرق بزرگی دارد عشق و وابستگی؟ تو می دانستی چه فرق بزرگی دارد دلبستگی و وابستگی!؟ وابسته ات نبودم عزیزم، دلبسته ات بودم... و تا بیایی فرق این دو تا را پیدا کنی فرسنگ ها دور شده ای... آنقدر که نه خودت توان برای بازگشتن خواهی داشت نه من! من وابسته ات نبودم... من بدون تو خوب بلدم از پس زندگی بربیایم!، من بی تو حتی اگر نتوانم به هیچ سلامی علیک بگویم، من اگر بی تو تنها بمانم، هنوز بر زمینی قدم خواهم زد که موسیقی های باشکوهی دارد، اپراهای با شکوهی دارد، و خوشبختی های باشکوهی... وابستگی فلج می کند آدم ها را، وابستگی ترس دارد؛ فرار کردن دارد! من وابسته ات نبودم... و دلبستگی چیزی ست فراتر از درکِ دنیا! دلبستگی چیزی نیست که بترساندَت... دلبستگی سراسر عشق است! تو را با هیجاناتِ تازه یافته ات به خدایی که نیست می سپارم و خودم را با تنهاییِ با شکوهم به صدای گیتارها، فلوت ها، وبولونسل ها، آکاردئون ها... باران های بی هوا، دیازپام های ده، دلتنگی ها، همین نوشته ها... همین خریت ها!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤