نوستالژی های سال ها بعد!...

خب ، حالا چی بنویسیم؟!

برگه ام را بهم داده بودند بیچاره ها ، برگه ام دست خودم بود ، برگه ام زیر تخت لابه لای یک سری برگه ی دیگر بود ، من چرا یادم نمی آید این را کی گرفته ام اما اینجاست ؟! خب ، حالا چی بنویسیم ؟! ... یک خدابیاورزی یک روز آمد و نوشت: در زندگی درد هایی هستند که خوره وار می افتند به خوردن روح ما و تا نکشندمان بیخیال نمی شوند !  اینجوری نگفته ها ... ، یک کمی ادبی تر و شیک تر گفته ، اما منظورش همین بوده ! همه حفظش کردیم به یک دلیل ساده ، مصداق تمام درد ها و تمام فکر و خیال های تمام آدم های دنیاست به راحتی ! حالا این یکی چطور است ؟ در زندگی یک فوتبالیست هایی هستند که همین جوری بیخودی می افتند به فوتبال بازی کردن روی اعصاب ما و خسته هم نمی شوند که نمی شوند ! هزار ماشالله گفتن دارد این همه پشتکار !

 

پ.ن: سه شبانه روز است که خوابیدن را به خواب هم ندیده ام !

 

 

 

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧