نوستالژی های سال ها بعد!...

من هنوز تشنه ام...

نشستم به دست و پا شکسته ساز زدن، گفتم گور پدر تمام اشتباهاتم! می خواستم اگر به اشتباهات خودم و بلانسبت زبان نفهمی این و آن فکر کنم که حتما دیوانه می شدم! شاید هم من بودم که زبان نفهم بودم، فرق زیادی هم نمی کرد البته، مهم نفسِ "نفهمیدن" بود!؛ چه من بودم که نمی فهمیدم و چه بقیه، نتیجه اش این بود که حس می کردم یکی با یک جفت چکمه ی سیاه ایستاده روی خرخره ام! عزیزم ما نمی فهمیم! و این مدت آن قدر کش آمد و کش آمد که یادم رفت، انتظار را می گویم؛ هی روز به روز کم و کم تر شد و یادم رفت... دوباره برگشتم سر روزمرگی و تنهایی، آنقدر که کتاب های نیمه کاره ام را خواندم تا ته! چند وقتی ست موجود مضحکی توی سرم راه می رود و می رقصد و اصرار دارد مرا نویسنده کند، توی کَتَش هم نمی رود که من از صدقه سریِ این همه بی انگیزه گی رفته ام با "خواب" دوست صمیمی شده ام! میایی ساعت ها، روزها، هفته ها، ماه ها، خیال بپردازیم و شخصیت هایش را زندگی کنیم و بعد بنویسیمشان؟ نمی آیی! مثل هویج بستنی هایی که نخوردیم، مثل عکس هایی که نگرفتیم... مثل قدم هایی که با دستم در دستت هرگز نزدیم! مثل آن غول چراغ جادوی کوچک که دوستش داشتم...

حتی باوری هم ندارم که به آن پناه ببرم. این روزها که از سی سالگی هم گذر کرده ام، فکر می کنم دنیا دارد سفره اش را از مقابلم جمع می کند! به ما زندگی کردن را یاد ندادند. ما زندگی را یاد نگرفته ایم!

دارد سفره اش را جمع می کند؛ من هنوز تشنه ام...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳