نوستالژی های سال ها بعد!...

این شعر است به خدا !

می یای دو تایی بریم کافی شاپ      صد هزار تومن خرجت کنم؟ 
ولی اگه بیشتر از این بشه               مجبور میشم من ترکت کنم
بابا ماتیکو از رو لب هات پاک کن       بدو برو دامن تنگَ رو پات کن 

این شعر است به خدا ! دروغ نمی گویم اینجوری نگاهم نکنید ، باور کنید این یک ترانه بود ! ترانه ای برای خواندن ، برای شنیدن ، برای پشت فرمان جاده ها ، برای کمک به دنیای شعر و موسیقی ! می نشینم تصور می کنم یک نفر را که مدادی خودکاری چیزی دستش گرفته و این را نوشته ، یا تایپ کرده ، یا حالا هر چی ، و کلی هم ذوق کرده و کوبیده رفته پیش بر و بچ ، یا زنگ زده بهشان ، یا حالا هر چی ، و گفته: پسر یه ترانه ساختم بترکون ! و تصور می کنم یک نفر را که دارد رویش آهنگ تنطیم می کند و همزمان باهاش هی این شعر را با جدیت زمزمه می کند و تازه از بترکونی اش کیف هم می کند ! شما می توانید حدس بزنید چی از شعر و موسیقی می ماند تا یکی دو نسل دیگر ؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧