نوستالژی های سال ها بعد!...

نیستیم!

پرواز نمی کنم. سال هاست که پرواز نمی کنم! ترسیدم...! راست است که می گویند اگر از دیدنِ خوابی بترسی دیگر نمی بینی اش! کاش توی بیداری هم از هرچه می ترسیدی سرت نمی آمد!... زیادی اوج می گرفتم، تهِ دلم بدجوری خالی می شد!... ترسیدم... چند باری بیشتر دیدم و هی ترسیدم و برای همیشه قطع شد! مثل ِ سگ پشیمانم از ترسیدنم! آن خواب های همیشگی جذاب ترین بخش زندگی ام بود!... قدرتی داشتم که خدا نداشت! امنیتی داشتم که قلعه های هیچ قصری در تاریخ نداشت! دستِ هیچکس بهم نمی رسید... با نوک پا به زمین کمی فشار می آوردم و می رفتم، بالا... بالا... انگار تار به تارم از هلیوم است، یا انگار جاذبه ی زمین برعکس شده است، سال به سال بالاتر... چرا ترسیدم!؟ هیچ چیز بدتر از این نیست که به جای پرواز کردن کارت به جایی بکشد که فقط هر شب خواب ببینی تلفن زنگ می خورد و از خواب می پری و هنوز خوابی و هیچ تلفنی هم این وسط زنگ نخورده است که مثلا بگوید "دوستت دارم و از این حرف ها...!" چقدر ناخودآگاهم به خاکِ سیاه نشسته است! چقدر پسرفت... چه ناخودآگاهِ بی شکوهی!... چقدر عادت کرده ام به این ابتذالِ همگانی، به این بی آرزویی، به این بی عشق خوابیدن... به این خواب های بی شکوه... به اینکه کسی نگرانم نیست؛ به اینکه نیستم اصلا! گیرم پایم لیز بخورد و از پله ها پرت شوم و سرم به یک وری بخورد و همین فردا بیفتم و بمیرم و فیسبوک را پر از شعرهای بیهوده ی بی صاحبم کنید و تسلیت های نه چندان از دل بگویید و بیست و چهارساعت بعد هم یادتان برود، اینها که دلیل نمی شود که من باشم! من نیستم، شما هم نیستید، مگر آنکه کسی نگرانمان باشد!... وگرنه روزی سه هزار تا عکسِ سلفیِ محدب و دفرمه و کج و کوله و اُور و آندِر ما را هیچ کجای دنیا ثبت نمی کند!... نیستیم جانان ام!... مگر آنکه کسی... فقط یکی اما از دل...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳