نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

پاک کن ها هیچ غلطی نکردند...

کلی سال پیش نوشته بودم: پاک کن ها هم دست و پا چلفتی اند؛ می گیرند و می نشینند و پاک نمی کنند که نمی کنند، این خاطرات کوفتی را...

وقتی گفت همه ی مردم برایش پاک کن ببرند، وقتی گفت می خواهد سرطان را پاک کند، وقتی پاک کنی را روی صدها پاک کن دیگر در سبدی کنار در سالن تئاتر تماشاخانه ی ایرانشهر می انداختم، یکهو به دلم لرزه ای افتاد از طنین جمله ی سمجی که: پاک کن ها دست و پا چلفتی اند!...

امروز پاک کن ها هیچ غلطی نکردند، سرطان صاحبِ مهربانِ پاک کن ها را کُشت؛ خاطراتِ کوفتی هنوز زبانشان دراز است و دو قورت و نیمشان باقی... و من با خواب، با خواب، با بیشتر خوابیدن، با خوابِ بیشتر، روزها را می تراشم، خِرچ... خِرچ...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳