نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

نه من تورو واسه خودم، تورو واسه نفس می خوام

گاهی که کسی را با ذره ذره ی وجودت دیوانه وار می خواهی که خودت هم میدانی قرار نیست تا همیشه با او بمانی و از ابتدا هم همین قرار را داشته ای!... گاهی کسی هست که فقط امروز را باید باشد، فقط همین الان، همین الانِ الان را باید باشد! نفس! نفس! نفس!... باید سرت زیر آب، یا گلویت در مشتِ کسی باشد، تا بفهمی "نفس" یعنی همین الان، همین یک لحظه، به قدرِ همین یک دم! تا ببینی فقط همین یک دم، چقدر عزیز است! تا ببینی نمی شود فلسفه بافت که خب من که بالاخره قرار است بمیرم، من که می دانم می میرم، من که می دانم همه می میرند، من که از اول عمرم می دانستم قرار است آخرسر بمیرم، من که خیلی هم عاقل و بالغ و دانا هستم، این یک دم را می خواهم چه کار؟؟!!... تو را مثل نفس دوست داشتن یعنی همین! اینکه همین حالای حالا، همین الانِ الان اگر بلند نشوم بیایم توی بغلت نفس تنگی می گیرم یعنی همین! لعنت به هرکسی که حرف هایی با این همه معنا را تبدیل به قربان صدقه های نقل و نباتی کرد، نفسم، عشقم، عجقم، جون جونی، کوفت، درد، و هزار زهرمار دیگر... تو را مثل نفسم خواستن قربان صدقه ات رفتن نیست! نمی فهمی... باید سرت زیر آب باشد... باید کسی نفست باشد... باید نفست برود، ببُرد، تنگ شود... همینطوری نمی فهمی!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳