نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

غم

طرف آمده این را به عنوان شعر منتشر کرده: غمگینم/همچون اصفهانی/که به زاینده رودش می نگرد!/... یا آن یکی آمده این یکی را: غمگینم/همچون کودکی/که در چهارراهی شلوغ دست مادرش را رها کرده/...

بیچاره مایاکوفسکی و بیچاره آن پیرزنی که آخرین سربازِ بازگشته از جنگ، پسرش نبود!/... و بیچاره ما که شما نمی دانید "غمگین بودن" اساسا چطوری ست و چجوری ست و کلا چیست!؟

و خدا کند که هیچوقت نفهمید و نچشید اَش؛ اما اینکه نچشیم و طعمش را با آب و تاب وصف کنیم دیگر چه صیغه ای ست؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳