نوستالژی های سال ها بعد!...

مچ گيری

خودم را به خواب زده ام ببینم چه جوری توی خواب هایم می آیی اما تو زرنگ تر از این حرف هایی ، انگار کلکم را می دانی که تمام مدتی که خودم را به خواب زده ام توی اتاق قدم می زنی ، ماهواره را بالا و پایین می کنی ، تلفن می زنی به آدم های مشکوک و توی خوابم نمی آیی ، حتی نگاهم هم نمی کنی ! همیشه آن قدر خودم را به خواب می زنم تا حوصله ام سر می رود و راستی راستی خوابم می برد ، بعد بغلم می کنی ، گل می چینی برای موهایم ، گاهی آنقدر عجیب و مهربان می شوی که دست می کنی توی آسمان ستاره هم می چینی ! یک عالمه بوسه برای پیشانی ام ، یک عالمه ایده برای پایان نامه ام داری ، یک بار یک نفر آمده بود توی اتاق با کلاه و شال و بارانی بلند و پیشنهاد ! در کیف رمز دارش را باز کرد و گذاشت رو به رویت ، دنیا بود ! تا دلت بخواهد اقیانوس و آسمان و زمین و خانه و خیابان و آدم و کشور ، با هر چه مدار و سیاره که فکرش را بکنی ، و خورشید ، برمودا ، حتی تمام دار و ندار بیل گیتس ! آمده بود همه را بدهد و در ازا یک تار موی مرا بگیرد و برود رد کارش ، تو وسوسه هم نشدی ! من نمی دانم این چه اصراری ست که تا بیدارم سر به سرم می گذاری که مثلا دوستم نداری ! بالاخره مچت را می گیرم ... 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦