نوستالژی های سال ها بعد!...

باید زار بزنیم تمام فرهنگ های بی بوسه و بغل را...

این ها که اسید می پاشند، این ها که آب می پاشند برای خنده!، این ها که مردمِ جمع شده روبروی دادگستری را با باطوم کتک می زنند، این ها که در غم اسیدپاشی شعر و ترانه می سرایند و با اسم و فامیل دقیق و حق کپی رایت همه جا منتشر می کنند، و این ها که در روزنامه ها و رسانه ها و قضاییه و غیره خفه خون گرفته اند، و این ها که امر به معروف و نهی از منکر می کنند!، و آن آقایی که نطق کرده است که: "برای بی بند و باری مظلوم نمایی نکنید!!"، یکی از یکی کریه ترند! یکی از یکی عوضی تر...! نه نه! اصلا هیچ فحشی هنوز در وصف اینان اختراع نشده است! بیایید فحش جدید اختراع کنیم!... بی شعورها و بی وجدان ها و کریه ها و عوضی ها همگی در برابر این ها فرشته و قدیس اند!!

باید زار بزنیم جهان سوم را، باید زار بزنیم تمام حکومت های مذهبی ِتاریخ را، تمام فرهنگ های بی بوسه و بغل را، تمام عقده های بی عشق را، تمام چهاردیواری های وابسته به حرفِ همسایه ها را، تمام نفهمیدن ها را...، "نفهمیدن" می دانید چیست؟ مثلا با گاو اگر سخن بگویید بیشتر می فهمدِتان ای کسانی که رفته اید و پشتِ در ِ فلان جا و بهمان نهاد تجمع کرده اید! با دیوار، با آهن پاره و آجر شکسته، با درِ قابلامه و دسته ی هاون حرف بزنید... لااقل آن ها باطوم ندارند اگر گوش ندارند! هم باطوم داشته باشند و هم گوش نداشته باشند خوب است!؟ دلتان خوش است؟ امید به چی چی بسته اید!؟ چرا گریه نمی کُشد آدم را؟ چرا یک سال گریه نمی کُشد مرا؟ چرا این همه گریه نمی کُشد تمام مردم ایران را؟ تمام نمی شود چرا؟ چرا عزا پشتِ عزا؟ چرا سر باز نمی کُند این دُمَل چرکی؟... چقدر دیگر باید در این قرون وسطی عقب گرد کنیم تا سر باز کند!؟... چرا گریه نمی کُشد آدم را؟ گلویم تلخ است. آغوشی هم که نداری که سر بر آن بگذاری تا کمی ساده تر خواب بروی،... همه چیز از بیخ خراب است! حالا شما هی عکس بگیرید و پایش بنویسید: "سلفی از من و عجقم"، یا "یه روز خوب با دوستان در کافه کوفت و زهرمار"،... همه چیز از بُن خراب است جانان ام! راستی چرا گریه نمی کُشد آدم را؟ وقتی در جهنم متولد می شوی مرگ می شود آرزو... به قول شعر: بس که زندگی نکردیم.../ وحشت از مردن نداریم!/...

یکی بیاید با هم زار بزنیم تمام حکومت های مذهبیِ تاریخ را، تمام فرهنگ های بی بوسه و بغل را،... تمام تنهایی های انسان را... تمام کتک ها را... تمام دردها را... و هیچ نکنیم، و هیچ نگوییم و ننویسیم، حتی امیدی هم نداشته باشیم، فقط زار بزنیم... تا ساده تر خواب برویم... و تا فقط ساده تر تمام شود!! یکی نیست؟... یکی که نه اسید در دست داشته باشد، نه آب!، نه باطوم، نه طناب...؟ یکی که نه مذهب و امر به معروف و نهی از منکر در سر داشته باشد، نه حرف همسایه، نه سایه ی دشنه، نه خیال دم به دم رفتن...؟ یکی نیست مردن را ساده تر کند؟ که زار بزنیم زندگی را...؟ من تضمین می دهم گریه نمی کُشد آدم را! وگرنه من یکی هفت کفن پوسانده بودم از اواسط مرداد 92 تا امروز... نمی کُشد، خیالتان تخت... با خیال راحت زار بزنید تمام نفهمیدن ها را!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳