نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

Mr Nobody & Elton John

آدم حتی اگر برای نسل جدید باشد هم باید بنشیند و یک شب هایی هی التون جان گوش بدهد و توهم برش دارد که پیرزنی یا پیرمردی شده است که در جوانی اش با این آهنگ ها کلی خاطره داشته است! و شعر بخواند... و شعر بخواند... و شعر نگوید دیگر... و فیلم ببیند... و دایره ای با گچ سفید بر کفِ زمینِ دلش بکشد، و بعد کنار آن اسکله بر نیمکتی سال ها بخوابد... بخوابد... بالاخره یک روز اتفاقی از آنجا رد می شود، شاید برای دیدن مرغان دریا، می آید و در نقطه ی مرکز دایره، در مرکز نقطه ی پرگار وجود، می ایستد... بر می گردد... چشمانِ تا به این حد غافلگیر شده اش چقدر دوست داشتنی تر می شود... و در آغوشت می کِشد درست در مرکز دایره ای که هی کمرنگ شده و هی دوباره کشیده ای اش بارها... البته نه در واقعیت، در همان فیلم ها!... در واقعیت هیچکس نمی آید!، اما باید آن دایره ی گچی را کشید!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳