نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

... فقط گفتم: می خواهم اینجا نباشم!

شعرها چنان رفته اند که انگار برای همیشه رفته اند... شعرها ماه هاست که جایشان را به دلشوره ها و به با هزار بار از یک تا نمی دانم چند شمردن خوابیدن، و به با تپش قلب از خواب پریدن داده اند. و تو دریا داری روی سینه ات...، دریایی که معلوم نیست یک متر جلوتر است یا صد متر!، دریایی به نهایت آرام و بی موج در تاریکیِ مطلق... دریایی که هر قدمی که برمیداری نمی دانی چقدر مانده تا بروی زیر آب... تو دریا در شب را روی سینه ات داری اما تنها می خوابی و من خواب می بینم قلبم را مثل گلابیِ کج و کوله ای که از وسط نصف کرده باشند نصف کرده ام و نیمه اش را در خاک چال کرده ام. و می پرم... گوشی را برنمی داری! نمی داری... نمی داری... دوباره خوابم می برد... من تو را می شناسم از سال ها پیش... حتی به تاریخ و به ساعتِ دقیقش میشود استناد کرد که نوشته بودم: صدایت که می زنم/ دنبالِ ردِ صدایم بگرد/ برای تخمه شکستن دیر نمی شود!/... و آن روزها هیچ کس هیچ کجا نه تخمه می شکست و نه تخمه دوست داشت...! و تو حالا... عجیب است، نیست؟! هست!... و عجیب تر آنکه امشب همه چیز شبیهِ تئاترهای کلاسیک و آن دامن های بلند و ستون ها و پله های ماکت سازی شده، با پیانویی در گوشه ی سن و موسیقی های انتخابی از بتهوون شده است! به همان عاشقانگی اما آغشته به زهر و خون!، با همان پرده های مخملیِ زرشکی و مبلمان های ونوسِ دورطلایی، باشکوه اما از هم پاشیدنی... این حال ها را خواستم بگویم اما نتوانستم، صدای تخمه شکستنت مثل مته بر دیوار، مثل ارّه بر درخت، جمجمعه ام را می تراشید و می خراشید. خواستم بگویم احساس خفگی در اوج شکوه می کنم، خواستم بگویم بگذار شوکران را بنوشم و بر صحنه غش کنم و بغلم کنی و پرده ها بیفتد و دوباره که همان دم بالا رفت کنار هم ایستاده باشیم و لبخند بزنیم! خواستم بگویم دلم می خواهد بر دریای سینه ات خواب ِ خنده ببینم، نتوانستم... صدای تخمه شکستنت صدایم را برید، و فقط گفتم: "دلم می خواهد اینجا نباشم"، که مسلم است هیچ کدام از چیزهایی که حس می کردم را نرساند! چه خلاصه کردنِ بدی...!! هیچ چیزی بدتر از این نمی توانستم بگویم برای آنکه بفهمی دلم بالا و پایین رفتن های آرام سینه ات را می خواهد وقتی خوابی. وقتی دریای قلبت زیر سرم بالا و پایین برود آرام با هر نفست، نیازی به هزار بار از یک تا نمی دانم چند شمردن نیست! بیا خواب ِ خنده ببینیم عزیزم؛ دنیا ماکت است! این پله ها، این پرده ها، این ستون ها ماکت اند! بیا برایم کتاب بخوان... و به نوازنده ی آن پیانوی گوشه ی سن بگو تعظیمی کند و برود!... من صدایت را که بگوید: "جانم"، به بتهوون های انتخابی ترجیح می دهم.

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳