نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

صبر ایوب و توان رستم


وقتی شما دوازده هزار و هشتصد و چهل و چند بار در تمام سال های جوانی تان بد می آورید، باید صبر ایوب و توان رستم را هر دو را با هم داشته باشید تا بتوانید راه بیفتید و لبخند بزنید و همینطور فش فش عشق و امید و انرژی به کائنات بپاشانید تا بلکه مثل برف شادی بر سر و رویتان بریزد و خودتان را دوست بدارید و بدانید که به زودی همه چیز درست خواهد شد و کسی از راه خواهد آمد که خواهد فهمید و اینها...! که من نه صبر ایوب را دارم و نه توان رستم را، چه برسد که هر دو را با هم!!!

با تشکر
امضا

.

.

.

پ.ن: دیروز کنار دو نفر بودم که به دلیلی از هم ناراحت شده بودند و قهر و دعوایشان شده بود و سنگین حرف می زدند، اما نه تنها حرف از رفتن نمی زدند، بلکه حتی بذر رفتن هم در سرشان نبود! در این زمینه به من اعتماد کنید، من در شنیدنِ صدای رویشِ بذر رفتن در سر آدم ها یک پا متخصص شده ام!!... ولی نکته ی اصلی این است که یادم رفته بود می شود به مشکل خورد اما نرفت!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳