نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

مایکل سی هال و کنار آمدن با آوارها...

راهِ فکر نکردن به گذشته، این است که امروز خوب باشد! امروز اگر چیزها خوب باشند و اگر یکی باشد که همانی ست که باید، تمام بدی های پیش از این آنقدر دورند که انگار 872 سال پیش بوده اند! و امروز اگر هرچیزی خراب شود، تمام گذشته یکهو با هم آوار می شوند بر سر! و همین است که سال به سال که بزرگتر می شویم، هر بار که چیزی خراب شود چیزهای بیشتری برای آوار شدن وجود دارند! سال به سال کم طاقت تر می شویم، امیدهای به ترس و تسلیم و تزلزل آلوده، با تواناییِ ریسکِ کمتر، با انگیزه و جسارتِ کمتر برای شروع ها، خسته تر، شکننده تر... و تو در عرض یک سال پانزده سال مرا پیر کردی! پنج بار کنار آمدن با تنها ماندن و ترک شدن فقط می توانست در پانزده سال اتفاق بیفتد نه یک سال!! حالا خوشحالی؟ از این کوه که کاشتی؟ من که نوشته بودم: نخندیدنت برای زمینگیر کردنِ من کافی بود/ این کوه که کاشتی/ سنگین تر از این حرف هاست!/... ننوشته بودم!؟ نخوانده بودی؟ این شعرها برای خنده نیستند جانم! خوابم نمی برد... خوابم نمی برد... دارم از فرط تنهایی کم کم عاشق "مایکل سی هال" می شوم!، می ترسم این یکی هم تمام شود و بعد ندانم شب ها را چطور صبح کنم... هی سریال پشت سریال که نشد کار... خودم که می دانم دارم وقت می خرم برای کنار آمدن با آوارها! خودم که می دانم همه ی سریال ها، تئاترها و کنسرت ها و دوستی هایم و جک های بی مزه شان، این وایبر کذایی و گروه هایش، همه اش فقط برای وقت خریدن برای کنار آمدن با آوارهاست! خودم که میدانم امیدهایم چقدر ترسیده و تسلیم و متزلزل شده اند! خودم که میدانم هیچ اتفاق خوبی قرار نیست این روزها را پر کند. خودم که می دانم هنوز زنده ام اما یکی نیست نفس به دهانم بدمد، خودم که می دانم هنوز زنده ام اما دراز به دراز افتاده ام روی ماسه ها و تو نفس به دهانم... نه؛ نمی دمی...! لعنتی این حسی که میدانی زنده ای اما نمی توانی زندگی کنی اصلا حس خوبی نیست! تو اما خوشبختی... تو خوشبختی که دلت نمی خواهد زندگی کنی! تو دلت نمی خواهد هیچ کاری کنی! تو فقط می خواهی باشی و باشی و باشی و کار کنی و شامی و نهاری و فقط باشی و پیر شوی و شاید زن بگیری و شاید بچه هایی داشته باشی و شب ها تلویزون ببینی و بمیری... تو خوشبختی که زندگی کردنت به هیچکس بستگی ندارد! تو خوشبختی که رویا نداری. تو خوشبختی که دلت نمی خواهد دست یکی را بگیری و با هم بدوید و زمین بخورید و بدوید و ماجرا بسازید و از کشفِ هم لذت ببرید و دنیا را در هم ببینید... بی علاقگی به اینها خودِ خوشبختی ست، می دانستی؟؟ تو خوشبختی، حتی اگر خودت ندانی!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳