نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

آدم باید یک چیزهایی برای خودش داشته باشد...

آدم باید یک چیزهایی خارج از مسیر زندگی به سبکِ طبیعت، برای خودش داشته باشد که کارش به دیوانگی نکشد! طبیعتِ انسان ها قمردرعقرب است... وگرنه طبیعتِ تمام موجوداتِ زنده ی دیگر به گونه ای بی کم و کاست پیش می رود که من مطمئنم هیچ کدامشان برای فرار از دیوانه نشدن نیازی ندارند که گلدان بکارند و بدان عشق بورزند، کنسرت شجریان بروند و چشم هایشان را ببندند و آرزو کنند دنیا همینجا تمام شود، یا به سینمای اکسپرسیونیستِ آلمان و *گنگستریسم ِ امریکا و سوررئالیسم ِ فانتزیِ "تیم برتون" و یا به جهانِ کتاب ها...، آخ؛ به جهانِ خوبِ کتاب ها و کتابخانه ها...، پناه ببرند! اصلا من فکر میکنم این پناه بردن به جهان خوبِ کتاب ها، هیچ هم برای بیشتر دانستن و بیشتر فهمیدن نیست، مگر آنکه کتاب های مرجع و علمی بخوانید، وگرنه من فکر می کنم فقط برای پناه بردن به جهانی جز به جهانِ لعنتیِ خودمان است. و معلوم نیست اگر اشرف مخلوقات و این اراجیفیم، پس چرا به حالِ خود رها شده ترین هاییم!؟ که خودمان عقل داریم؟ می خواهم نداشته باشیم، وقتی هیچ مقیاسی برای تشخیصِ عقلانیِ هیچ چیز با هیچ چیز وجود ندارد! که بلدیم حرف بزنیم؟ می خواهم نزنیم، وقتی حرفِ هم را نمی فهمیم! که فکر می کنیم؟ کو؟ کجا؟ اینها که در سرمان نمی گذارند شب ها بخوابیم همان "فکر" است!؟ که اختیار خودمان را داریم؟ می خواهم نداشته باشیم، وقتی عشق و احساس و هورمون و شرایط و جامعه و خانواده و دولت و سیاست و بیماری و هرچیزی می تواند اختیاراتمان را از چنگمان بقاپد به سادگی! خلاصه که اینها اصلا دلیل های خوبی برای این همه رهاشده ماندنمان نیست! و ما وقتی نمی دانیم داریم دقیقا چه غلطی می کنیم، باید یک چیزهایی برای دیوانه نشدن پیدا کنیم، مثلا من می نویسم، یکی خرید می کند، یکی سگ می خرد، یکی بچه دار می شود، یکی آهنگ می سازد، یکی همیشه گریه می کند بی مجالِ اندیشه به بغض های خود، یکی همیشه اش را به مستی سر می کند، یکی به دود...، یکی شوهر می کند، یکی هی میرود مکه و بعد مشهد و بعد می آید میرود کربلا و بعد سوریه و دوباره از سر!...، یکی شهربازی می رود، یکی آشپزی می کند، یکی خودکشی می کند، یکی آدم می کشد، یکی یک قل دو قل بازی می کند، اما هیچکس این وسط مثل آدم عاشق نمی شود! بدبختی از این بالاتر!؟ بدبختی از این بالاتر که ما از تنها راهِ فراری که داریم فرار می کنیم!؟؟

 

 

* خودم می دانم هیچ سبکی به اسم گنگستریسم وجود ندارد! :)

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳