نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

آرزوهای ساده در شأن خدا نیستند!

آدمیزاد است دیگر؛ نطفه اش که در جنگ و بمباران و ناامنی بسته شده باشد، و درست روی مرز ِ باریکِ فوت کردن توی گوشی از باجه های تلفن عمومی و شیوع عجیب و ناگهانی ِ اینترنت که زندگی کرده باشد، از در و دیوار و کوچه و خیابان و خانه و مدرسه و پدر و مادر و غیره و ذلک و زمین و زمان که ترسیده بوده باشد و عشق را تک و تنها و دست خالی در ذهنش برای خودش طراحی و خلق کرده باشد، و جوانی اش را که همپای دیوانگی ها و بی اعتمادی های هم نسلانِ بمباران و مقنعه و شک و بی عشقی گذرانده باشد، حالا در سالهایی که جوانی اش به هنّ و هنّ و هق هق افتاده است، یک شب هایی دلش می خواهد تا صبح "پریچهر" گوش بدهد و آرزو کند دوباره همان روزها شود و دوباره وبلاگ اختراع نشده باشد، تا هر شب را تا صبح هی بنویسد و هی بنویسد و هی بنویسد... انباری این خانه هنوز کارتون های پر از سررسیدی دارد از شب های طراحیِ آرزوهایم! که نخواهم خواندشان هرگز... که آرزوهایم... آخ آرزوهایم... هر چه آرزو که ریسیده بودم پنبه شد! آرزوهای کوچکم... آرزوهای کوچکم آنقدر ساده بودند که خدا خیال کرد جدی نمی گویم!!... من فقط می خواستم "دوست داشتن" سکان دار باشد و من و تو اعتماد کنیم، به دریا، به ستاره ی قطب شمال، به هر چه بادا باد، به عشق، به هم!... آن روزها نیمی از دخترانی که می شناختم در خیابان و پارک عاشق می شدند و نیم دیگرشان دو رقمی شدن در کنکور برایشان مهمترین اتفاقی بود که می توانست در تاریخ بیفتد!، و من هیچوقت هیچ حرفی با هیچ کدامشان نداشتم! من با خودم حرف می زدم!... من در سررسیدها، من در سرم سال ها با خودم حرف زده ام!، اما باید چیزهای بزرگتری برای آینده و این روزهایم می خواستم، باید آرزو می کردم کمپانی BMW را بخرم شاید؛ یا شاید باید آرزو می کردم تمام فیل های آبیِ سبز ِ متمایل به بنفش ِ دنیا برای من باشند، تا خدا خیال کند آرزوهایم جدی ست!... خدایا نه که دیگر حرفی مانده باشد ها، نه؛ دیگر راضی به زحمت نیستم... اما آرزوهای من ساده تر از آن بود که در شأنِ شما باشد!!...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳