نوستالژی های سال ها بعد!...

چهره ی خنثی

همیشه همه چیز را می ریخت توی خودش ، هر چی بیشتر می شناختیش کمتر می توانستی حدس بزنی کی خوشحال است کی ناراحت است کی می ترسد کی دوستت دارد کی می خواهد سر به تنت نباشد . دو ساله که بود مادر بزرگش آدم آهنی بچگی های عموش را کوک کرد گذاشت جلوش ، ذوق نکرد ، آن قدر زل زد بهش که همه خیال کردند لابد کنجکاوانه دارد نگاهش می کند ، تا بی آنکه ترسیدنی را چهره اش منعکس کند زبانش بند آمد .  مادر بزرگش دو سه هفته ای گریه و زاری کرد و آخرش دست به دامان دعا نویس ها شد ، یک عالمه دعا بهش دادند که گذاشت همه جای خانه تا لکنت زبانش خوب شد بالاخره . حالا هم همین است ، با من حرف نزنید ، نمی توانید بفهمید از مصاحبتتان راضی ام یا فراری ، نمی توانید بفهمید حرف هایتان را می فهمم اصلا یا نه ! هر چه بیشتر بشناسیدم کمتر می توانید حدس بزنید کی خوشحالم کی ناراحتم کی می ترسم کی دوستتان دارم کی می خواهم  سر به تنتان نباشد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧