نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

نیازهای ته نشین شده ی راکد مانده ی لجن بسته

ما نیازهایی داریم که وقتی عاشق کسی می شویم که آنها را نمی فهمد همه اش را یکجا با رضایتِ کامل در جوب می ریزیم و تازه از اینکه قدرتِ در جوب ریختنشان را داشته ایم به خود می بالیم!! و این نیازهایی که تا پیش از این هر لحظه ممکن بوده است کسی از راه برسد که بفهمدشان، دیگر هیچ احتمالی بر برآورده شدنشان باقی نخواهد ماند! چون دیگر از جانب هر کسی که شاید یک روزی از راه برسد نمی خواهیمشان، و حالا فقط و فقط باید یا همان یک نفر باشد یا هیچکس! و اگر همان نیازها را کسی دیگری بتواند و بخواهد که برآورده کند، چون این آدم را نمی خواهیم و آن یکی را می خواهیم، اساسا هم از این آدم و هم از همه ی همان نیازها حالمان به هم می خورد! و انکارشان می کنیم!... و می گذرد... و می گذرد... و نیازهای بر جوب رفته ی ما، ما را در نهایت خواهند کشت!

من نیاز داشتم وقتی دلگیر میشوم یکی نازم را بکشد و من بی ترس از آنکه تندی پا پس نکشد ادامه بدهم به ناز کردنم و لبخندم را به زور پنهان کنم به امیدِ آنکه یک کمی بیشتر سعی کند برای خنداندنم، و من توی دلم با هر سعیِ بیشترش، بیشتر قربان صدقه اش بروم!... حالا تو اگر نازم را نکِشی هر کسی که به قصدِ کشیدنش از کیلومترها دورتر هم که رد شود از کنارم، رعشه ی چندش می آید به سراغم!... من نیاز داشتم یکی اعتماد کُند به من و بودنم!... یکی افتخار کند به با هم بودنمان!... یکی دستم را بگیرد در درست کردنِ چیزهایی که تَرک دارند!... حالا تو اگر نکنی، هرکسی که بخواهد، رعشه ی چندش...! من نیاز داشتم وقتی قهر می کنم دنبالم بگردی!... حالا تو اگر نگردی، هر که بگردد رعشه ی چندش...! من نیاز داشتم وقتی دلم می گیرد یکی بیاید دنبالم برویم بستنی بخوریم... یا گاهی غافلگیرم کند... یا وقتی حرف توی گلویم گیر کرده است خوابش نیاید... یا وقتی هیجان از هرچیزی دارم آب یخ را رویش خالی نکند با بیخیالی اش... حالا تو اگر نباشی، نخواهی، نیایی، نبینی، ندانی، هیچ چیز به هیچ دردم نمی خورد!، آب اما یک روزی این نیازهای ته نشین شده ی راکد مانده ی لجن بسته را برخواهد گرداند به زندگی ام!

این نیازها ما را خواهند کشت، و هیچ راه پیشگیری ای هم پیشنهاد نمی کنم! همه چیز شانسی ست، شما باید همینطوری شانسی عاشق کسی شوید که شعور و بزرگواریِ درک کردن نیازهایتان را داشته باشد. و اگر نه بگذارید شال سیاه بر چشم هایتان ببندد این نیازهای زنانه تان، و جوخه را ببوسید! این یک انتخاب نیست! نمی توانم دری وری با میل و کاموا به هم ببافم که: "به نام خدا، نیازهایتان را در جوب نریزید"!! نمی شود، دستِ خودتان نیست! یا شاید آخرین راه این باشد که بنشینید دعا کنید که همینطوری شانسی عاشق کسی شوید که شعور و بزرگواریِ درک کردنشان را داشته باشد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳