نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

مشتِ گره زده بر تختِ سینه تان پیاپی...

مانده تا بفهمید عشق چیست جانم! نه که من عاشق باشم ها؛ نه. یا مثلا نه که من خیلی حالی ام باشد که عشق چیست و کیست و چطور است و چنین و چنان ها؛ نه. اما عشق هرچه که باشد آخر و عاقبتش به نک و ناله و نفرین و بدخواهی بدل نمی شود! آهای آنهایی که مشتِ گره زده بر تختِ سینه تان پیاپی می کوبید و از صمیم قلب آرزوی بدبخت شدن و خوشبخت نشدن و خیر ندیدن و به زمینِ گرم خوردنِ طرفتان را می کنید، مانده تا بفهمید عاشق شدن چیست جانم! مانده تا آنقدر بزرگ باشید که بفهمید هیچ کس مسئول روابط و احساساتِ یک نفره ی شما نیست! رابطه بهتر است فاجعه باشد، غلط باشد، اشتباه باشد، سوءاستفاده باشد، یا هرچه... اما هرچه که هست دو نفر در آن دخیل باشند، نه یک نفر! یعنی نه که یک طرف یک نفر و رویاهایش، و یک طرفِ دیگر یک نفری که اصلا نبوده از ابتدا اساسا؛ اما در تیررس نک و ناله های شماست! نکنید جانم؛ نکنید؛ بزرگ باشید.

 

 

پ.ن(همینطوری بی ربط): "شیکاگو" را دوست ندارم، "بارتون فینک" را دوست دارم، "درون لویین دیویس" را هم ندیده ام.

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳