نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

رویاهای بی پرنده ، رویاهای سبز

امروز از آن روزهاست ، از آن روزهای بد بد بد . اندک آدم های دور و برم خوب می دانند خوب و بد روزهای من به چی بستگی دارد . اردیبهشت است تقریبا ، با این همه یک سری آدم آمده اند عید دیدنی و من ساعت هاست خودم را حرص خوران حبس کرده ام توی اتاق . پرنده پرنده خواب از سرم می پراند رویاهای بی پرنده ، رویاهای دست نخورده ، رویاهای سبز ! آخرش آن شرلی به هر دو تا آرزوش رسید ، یکی اینکه موهاش نارنجی نبودند دیگر ، و یکی اینکه با اینکه سانسورش کردند گیلبرت که دید موهاش نارنجی نیستند دیگر ، عاشقش شد ! من هم یک مدل آن شرلی ام ، با اینکه پیراهن پر چین سفیدم دستی به سر زمین سر تا سر سبز هیچ کجا نمی کشد و موهام هیچ وقت نارنجی نبوده اند ، دو تا آرزویم بی شباهت به دو تا آرزوی او نیستند !  پرنده پرنده خواب از سرم می پراند رویاهای بی پرنده ، امروز از آن روزهاست .

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧