نوستالژی های سال ها بعد!...

آشتی؟

گاهی انقدر خسته ای، انقدر خسته ای، انقدر خسته ای... (نه از اون خستگی ها که در اثر جابه جا کردنِ یه کمد باشه ها، نه!، خستگی به معنای خستگی!!)... گاهی انقدر خسته ای، که دلت می خواد یهویی، بی پس و پیش و مقدمه چینی، بگی: آشتی!؟ و بگه: آره!... همین!... بی بحث، بی دعوا، بی جدل، بی توضیح، بی حرف، بی فلش بک زدن به هیچی، بی دنبال مقصر گشتن، بی اما، بی اگر، بی مگر، بی شاید، بی باید، بی نمیشه، بی اگه می خواست بشه تاحالا شده بود، بی هیچ کلمه ی اضافی و تکراری ای!... گاهی انقدر خسته ای... خسته ای... نه از اون خستگی ها که... نه!، از اون خستگی ها که هیچی جز یه "آره" ی ناگهانی در اوج نا امیدی نمی خوای.

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢