نوستالژی های سال ها بعد!...

آفرین به تو!... نباش...

همین که هوای "ای صبا" گفتنت را می کنم، هوای فقط همان لحظه را، هوای فقط همان کسری از ثانیه را، آن هم اینهمه با تمام وجود، آنقدر که نفسم تنگ شود برای فقط همان کسری از ثانیه، یعنی که می دانم "اینهمه دلتنگ شدن برای چیزهایی که به چشم نمی آید" چیست! یعنی چیزی را می دانم که تو نمی دانی و با ندانستن اش چیزهای زیادی را از دست می دهی! همین ها یعنی مهم نیست باشی یا نباشی!... اصلا اگر باشی چطور اینهمه دلتنگ شوم و احساس کنم هنوز انسانم؟! چطور احساس کنم قلبم هنوز بار و بُنه بر دوش نینداخته است و از سینه ام به دور هجرت نکرده است؟! من که نمی توانم هر روز هر روز بلند شوم هِلِک و هِلِک بروم نوار قلب بگیرم!؛ تو که نباشی تنگ می شود و  من این در خود جمع شدنش را حس می کنم و همین یعنی خیالم راحت که هنوز سر جایش است! اگر باشی چطور دلم پر بکشد اینهمه برای چیزهایی که تو نمی دانی و نمی فهمی ِ شان؟! نباش!... آنقدر نباش که نبودن را در حق جهان تمام کنی!؛ تو فعل "نتوانستن" را به نام خودت سند زده ای و فعل "رفتن" را هم همینطور، حالا فعل "نبودن" هم رویش... آفرین به تو! آفرین؛ تمام فعل های "نون" دار ِ دنیا یکجا برای تو!... اصلا مدال های نتوانستن و رفتن و نبودن ات را قاب بگیر و از سقف تا زمین به در و دیوار بکوب!... پس چرا دلسا روزی یک تِرک نمی خواند؟ دلم صدایش را می خواهد... عاشق صدای این یک وجب دخترم من!... یا تو چی؟ تو چرا نمی خوانی "پرستو ها" را برایم؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢