نوستالژی های سال ها بعد!...

وروره جادو

هیچ برهه ای به اندازه ی این آذر و دی و بهمن اخیر ننوشته ام، این روزها که مثل وروره جادو هی می نویسم و هی حرف می زنم و هی احساساتم را شتک می کنم توی صورت این وبلاگ زبان بسته، گاهی که کلاهم را قاضی می کنم یادم می افتد در فیلم 3Iron تنها چیزی که..، تنها چیزی که...، تنها چیزی که ارزش به زبان آورده شدن دارد "دوستت دارم" است و بس؛ و جز همین دو کلمه که به تمام دنیا می ارزد، تمام کلماتِ دیگر ِ دنیا بی اندازه بی اهمیت اند! و اگر تو همین دو کلمه ی ساده را نفهمی، من به اندازه ی تمام کتابخانه ی ملی هم که بنویسم فرقی نخواهد کرد!... دلم می خواهد بودا زنده شود، بعد من در هند باستان متولد شوم، بعد مریدش شوم، بعد خفه خون بگیرم، و بعد جز آنکه "دوستت دارم" این همه هی حرف نزنم! و بعد تو یا نمی فهمی و کاری نمی کنی، یا می فهمی و باز هم کاری نمی کنی، یا می فهمی و یک کاری می کنی، که دو حالت اول هیچ کدامشان به درد من نمی خورد و احتمال سوم هم در خوش بینانه* ترین حالتِ ممکن یک احتمال 33/33 درصدی ست، که به هر حال با وروره جادو شدنِ من بالاتر نخواهد رفت!!... پس دوستت دارم و بودا هم که زنده نیست که دیگر هیچ چیز نگویم و بنشینم زیر درخت و سکوت اختیار کنم و به درجات و عتبات والای خفه خون گرفتن دست بیابم؛ چاره چیست؟ چطور است بروم کُره مریدِ همین "کیم کیدوک" شوم تا این یکی هم نمرده است؟ ها؟! بروم؟ تازه مهم هم نیست که کُره ای بلد نیستم، قرار نیست حرف بزنیم!

.

.

.

* این"خوش بینانه ترین" را می گویم چون احتمال حالت دوم احتمالا بالاتر از 33/33 درصد است!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢