نوستالژی های سال ها بعد!...

دل چلانده!

خانم مهربانی که دخترم صدا می زند و بگویی نگویی لطف اش به اینجا جزئی از زندگی ام شده است، خانم مهربانی که دخترم صدایم می زند گفته است: دخترم به قلبت غبطه می خورم اما نشکن، بنویس، برایش قشنگ بنویس، خودش را توصیف کن، احساست را توصیف کن، اما هر چه که می نویسی فقط نشکن!... اولش قاطی کردم، عصبی شدم، گفتم این شکستن ها که شکستن نیست، گفتم این شکستن ها که کم شدن نیست، این باری که من بر قلبم می کِشم کوه را هم می شکند، با این همه من که هنوز ایستاده ام! با این همه اگر قرار است حتی در نوشته ها هم نشکنم که دلم تاب نمی آورد این بار را!... اصلا قرار است دورتر شود؟... راستی تو هم شنیده ای که می گویند "ماندنی به لگد نمی رود و رفتنی به خواهش نمی ماند"؟ چیز عجیبی نیست، همه این ها را  شنیده ایم و می دانیم، اما قرار است دورتر شوی؟ خب بشوی! دورتر از این؟ دورتر از این هم مگر می شود که بشوی؟ دورتر از این هم زمین جا دارد مگر!؟ اولش گفتم اصلا بگذار بشود، من دلم را می گیرم کف دستم، می چلانم اش توی همین واژه ها، می دهم دستش، و بعد هم که تحفه را پیگیری نمی کنند، خواست نگاهش دارد و نخواست بریزد اش دور و همزمان هم بی خیال و سرخوش پدرخوانده را سوت بزند!، فدای سرم و فدای دلم!... اولش گفتم من دلم را می نویسم، اگر قرار است شکستن محسوب شود، اگر قرار است بی تفاوتی جوابش شود، اگر قرار است دورتر شود، بگذار بشود!... بعد سنگ هایم را وا کندم با خودم، دیدم از کوره بی جا در رفته ام، دیدم راست می گوید، دیدم تو نه تنها یکی از پاروها را نمی گیری، که حتی به سرانگشتِ کوچکِ دستِ چپت هم فشار کمی به این روزهای سنگین در این طوفان سهمگین نمی آوری... تو همان فشار کم را، همان هُل کوچک را هم که بدهی، ما به ساحل رسیده ایم!... و من از تصور بی خیالی ات چیزی نمانده است دیوانه شوم و هنوز ایستاده ام و پررو پررو دل می چلانم در واژه ها که چه!؟ که نرگس گریه اش بگیرد؟ که زهرا گریه اش بگیرد؟ که غریبه ها گریه شان بگیرد و بیایند بگویند چه داری به روز خودت میاوری و تو پدرخوانده را سوت بزنی؟! سنگ ها را وا تر، وا تر، وا تر کندم... دیدم راست می گویند، دیدم دارم می شکنم و حالی ام نیست... دیدم این ها که از بیرون مرا می بینند و به احترام احساسم سکوت کرده اند، دارند "هیو جکمن" را در "چشمه" می بینند که دارد خودش را به در و دیوار می زند که مُرده را زنده کند!!، که تشییع جنازه را به چشم می بیند و هنوز حالی اش نمی شود، هنوز امیدوار است... هنوز امیدوار است... هنوز... و تو اما نمُرده ای، مُرده ها چشم ندارند که این دل چلانده ها را بخوانند؛ و همین یعنی من اما آنقدرها هم احمقانه و دور از انتظار امیدوار نیستم! اینکه دارم می شکنم یا نه را نمی دانم... اینکه داری دورتر می شوی و دورتر را نمی دانم... اما بیا به هر که خیال می کند بیهوده پارو می زنم ثابت کنیم امید، می تواند بروید، سبز شود، از لوبیایی به ابرها برود... امید می تواند ریشه ببندد، رشته بتَنَد، ریسمان شود، یوسف را از چاه دربیاورد...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢