نوستالژی های سال ها بعد!...

دیر شده است؟

می خواستی همه را کم کنم!؟ همه را؟! همه را حتی هر که را که نام نبردی؟! همه را حتی هر که را که هیچ صنمی اش با دنیای من نیست!؟ بفرمایید... این من و این تو... بر خلافِ قول شاعر: تمام دنیا هیچ طرف، تو همه طرف عزیزم... اینطوری خیال خودم هم راحت تر است... اینطوری هر روز بیشتر یاد تو و یاد مرضیه می افتم. وقتی همه را یک شبه می گذاری و می گذری و پشت سرت را هم نگاه نمی کنی، احساس جالبی ست... تو از یک نفر هم نگذشتی؛ من اما از همه همین امشب... و فرق نمی کند که هنوز برایت مهم باشد یا نباشد، و فرق نمی کند که بگویی دیگر دیر شده است!... دیر و زود ندارد؛ دل اگر دل باشد دیر ها را هم دوباره خاکشان را می تکاند! دل اگر دل باشد... بی خیال... من در این بازی چیز دیگری برای از دست دادن ندارم... جز تو از همه گذشته ام... بی رودرباستی... بی رسم و شئوناتِ رفاقت و این حرف ها... حالا بروم زندگی ام را بکنم؟! بروم حالش را ببرم!؟ خط زده ای گزینه ام را؟!... می خواهی بگویی دیگر چه فایده!؟ می خواهی بگویی همینطوری زندگی ات جذاب تر است؟ بی من هوا بهتر است؟ درخت ها سبزترند؟ صبح ها روشن ترند؟ زمستان گرم تر است؟ سهیل نفیسی خوش صدا تر شده است؟!!... بی من چای ها بیشتر می چسبند؟ فیلمنامه نویس ها خلاق ترند؟ اوضاع جهان آرام تر است؟ بچه ها نمی میرند؟! هیتلر سبزی می فروشد؟؟!... بی من چهارخانه های پیراهنت تنهایی سیگار می کشند و کسی مثل دیوانه ها دور و برشان نمی پلکد و اندر احوالاتِ خیانت به موسیقی با هیجان سخنرانی نمی کند!؟ بی من کسی فواره ی ذوق های کودکانه اش را در آغوشت سرریز نمی کند!؟ کسی هر صبح برایت نمی میرد؟ گرگ ها قناری شده اند و چه چه می زنند و چنارها سیب می دهند!؟؟ ها؟! بی من اگر زندگی این همه جذاب تر شده است، بی تو اینجا هیچ چیز با هیچ چیز فرقی نمی کند... هیچ چیز با هیچ چیز... مگر آنکه کمی سرد تر... کمی خالی تر... چقدر کند تر... و چقدر بی اهمیت تر... دیر شده است؟ زمان را ما خلق کرده ایم، تنها با مرگ، برای کارها دیر می شود!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢